#من_به_برلین_نمیروم_پارت_80
با شنیدن صدای گرفته و لرزان معصومه، هنوز چیزی نشنیده، خودم را میبازم:
- الو معصومه...
صدای هقهقش بلند میشود:
- الی بیا ببین بدبخت شدیم! یا امام حسین خودت به دادمون برس! بیا ببین چه خاکی بر سرمون شده...وای! وای! وای!
دستهایم رعشه میگیرند. با همان دستهای رعشهگرفته، چنگی به صورتم میاندازم، سوز میزند. من از وقتی به این خانواده پیوستهام، معنی کلمهی خونسردی را فراموش کردهام. سریع هر چه فکر بد است، به ذهنم هجوم میآورد؛ مادر چیزی شده است؟ قلب حاجی گرفته است؟ سمیه بالاخره دماوند را ندیده، از دنیا رفت؟ کدام یکیشان سکته کرده است؟ کدام عزیزی مانند سام میخواهد من را تنها بگذارد؟
قبل از آن که مغزم از حجم زیاد فکر بترکد، میپرسم:
- چی شده معصومه؟...هی.. معصومه...گریه نکن، جواب من رو بده، مُردم از استرس!
معصومه: علیاکبر؛ داداشم تصادف کرده بردنش بیمارستان. وای خدایا بهمون رحم کن. علیاکبر داداشم.. بی برادر شدم خدایا.
نفس راحتی میکشم. نه که از بیمارستان رفتن علیاکبر خوشحال شده باشم، نه! فقط از این که فهمیدم بلایی سر سمیه و حاجی و مادر نیامده است، خیالم راحت میشود و این نفس عمیق دست خودم نیست. تا حدودی به خودم مسلط میشوم؛ اما استرس هنوز ریشهکن نشده است. بالاخره روزی من و علیاکبر همدیگر را دوست داشتیم:
- کجا بردنش؟ کدوم بیمارستان؟
هم با من حرف میزند هم با خدا و هم با خودش. تعادل روی حرکات و حرفهایش ندارد:
- نزدیک قُمه... ما الآن داریم میریم اونجا.
با عجز و درماندگی مینالم:
romangram.com | @romangram_com