#من_به_برلین_نمیروم_پارت_79

چشم‌غره‌ای پنهانی به دماوند می‌روم و رو به مهرانا که به دماوند نگاه می‌کند، می‌گویم:

- نه.

دماوند هم موقعیت را در دست می‌گیرد و می‌گوید:

- نه فقط تشابه ظاهری من رو به اشتباه انداخت.. ببخشید!

مهرانا آهانی می‌گوید و من هم با لبخندی زوری می‌گویم:

- مهم نیست.

دماوند به من مستقیم نگاه می‌کند و می‌گوید:

- بهتره به پلیس گزارش بدید.

لب‌هایم را کمی کج می‌کنم و می‌گویم:

- حتماً.

خداحافظی می‌کند و از لابی خارج می‌شود. خیالم که راحت می‌شود، سرم را در مانیتور فرو می‌کنم و سعی می‌کنم خودم را مشغول کاری نشان دهم تا مهرانا سوال دیگری نپرسد. خوشبختانه موفق هم می‌شوم.

صدای گوشی‌ام بلند می‌شود. یک نوکیای یازده دوصفر قدیمی که از معصومه گرفته‌ام. علی‌اکبر که نمی‌گذاشت گوشی بخرم و شاید هم می‌گذاشت؛ اما هیچ‌وقت دلم نخواست به او بگویم گوشی می‌خواهم. گذاشتم هر وقت مستقل شدم، به تک‌تک آرزوهایم برسم. گوشی بسیار خجالت‌آوری بود. در زمانه‌ای که همه گوشی لمسی داشتند و حتی گوشی‌های دکمه‌ای لوکس هم پشیزی ارزش نداشتند، یازده دوصفر داشتن بسیار بسیار خفت‌بار بود؛ برای من! اما چاره‌ی دیگری هم نداشتم. تنها منتظر بودم تا حقوق اولین ماه کاری‌ام به دستم برسد.

گوشی را بیرون می‌کشم، دکمه‌ی برقراری تماس را با تمام قدرت فشار می‌دهم و آن را دم گوشم می‌گذارم. صدای شخص که در گوشی می‌پیچد، یادم می‌افتد که فراموش کردم به اسم تماس‌گیرنده نگاه کنم.

- الو؟

romangram.com | @romangram_com