#من_به_برلین_نمیروم_پارت_78
- من دیروز هم همینطوری بودم، چهطور دیروز متوجه نشدی؟
مهرانا: دیروز مِن کل حالم خوب نبود، حوصلهی خودمم نداشتم! تازه لنز هم نزده بودم، هیچی نمیدیدم. حالا نگفتی چی شده؟
شاید اگر پدرش رئیس هتل نبود، جوابش را آنطور که دلم میخواست میدادم و با یک "به تو ربطی نداره" سر و ته قضیه را هم میآوردم؛ اما در این باره نمیشد کاری کرد. اولین دروغی را که به ذهنم میرسد تحویلش میدهم:
- چندنفر توی خیابون مزاحمم شده بودن، میخواستن من رو به زور ببرن توی ماشین.. من هم تقلا کردم و اونها هم افتادن به جونم و تا میخوردم، کتکم زدن.
صدای دماوند که میآید، از تعجب میمانم:
- به پلیس گزارش ندادی؟
من و مهرانا به سمتش برمیگردیم. من از سوالی که پرسیده است متعجبم و مهرانا از دخالت او در بحث میان من و خودش متعجب است. مهرانا متعجب نگاهش را بین من و دماوند میچرخاند و میپرسد:
- شما همدیگه رو میشناسید؟
دوست دارم کلهی دماوند را بکنم. او تا من را رسوای هتل نکند، دستبردار نیست! جوابهای من و دماوند همزمان به گوش مهرانا میرسد؛ اما با تفاوتی عظیم!
من: نه!
دماوند: آره.
مهرانا با چشمهای گردشده و یک تای ابروی بالاجسته میگوید:
- بالاخره آره یا نه؟
romangram.com | @romangram_com