#من_به_برلین_نمیروم_پارت_77

- چه‌قدر مونده؟

به جای جواب‌دادن به سوالش گفتم:

- واقعا روزه واجبه؟ بقیه چه‌طور سی‌روز رو روزه می‌گیرن؟

چشم‌هایش را کمی بیشتر باز کرد و در جوابم، با لحنی که به‌خاطر خواب و گرسنگی کشیده شده بود، گفت:

- چه می‌دونم.. شاید توانش رو دارن بقیه.. نگفتی، ساعت چنده؟

آهی کشیدم:

- چهل دقیقه مونده.

لعنتی گفت و دوباره چشم‌هایش را بست.

- هی! چه بلایی سرت اومده الی؟

به مهرانا که نگران و متحیر نگاهم می‌کرد، نگاه می‌کنم. در جواب سوالی که پرسیده است، لبخند بی‌حالی می‌زنم و می‌گویم:

- خوبم، هیچی نیست.

نگران صندلی‌اش را بیشتر به سمتم می‌کشاند و می‌گوید:

- یعنی چی که هیچی نیست؟ به خودت توی آینه نگاه کردی؟ صورتت چرا این‌قدر کبوده؟ این زخم‌ها چیه؟ چی شده؟ کی بوده؟

در مغز مهرانا، جمله‌ای به نام"فضولی نکن" وجود ندارد. اصلا شاید نمی‌داند که بعضی مسائل ربطی به او ندارد و او حق دخالت ندارد. آهی می‌کشم و در ذهنم دنبال یک بهانه می‌گردم. بهانه‌ای که نمی‌یابم، سعی می‌کنم ذهنش را منحرف کنم:

romangram.com | @romangram_com