#من_به_برلین_نمیروم_پارت_76


اشک‌هایم را که دوباره چکه‌چکه روی گونه‌هایم می‌نشستند پاک کرد و گفت:

- بیا یه قولی به هم بدیم سیما؛ یه مدت کنار هم می‌مونیم تا من برم حوزه. بعدش که اصرار مامان و حاجی کم شد، اگه دیدیم از هم خوشمون نمیاد، جدا می‌شیم. قول میدم بهت دست هم نزنم تا به پاکیت خدشه وارد نشه؛ خوبه؟

اشک؛ اشک؛ اشک. پاکی‌ام؟ خدشه؟ کیاوش از چه حرف می‌زد؟ از پاکی که دیگر نبود؟ از خدشه‌ای که قبلا وارد شده بود؟ کیا چه می‌گفت؟!

کیاوش: قول میدم سیما؛ مردونه! اگه تو نخواستی، از هم جدا می‌شیم. دیگه چرا گریه می‌کنی؟

بغضم را با آب دهانم قورت دادم؛ اما باز هم افاقه نکرد؛ لعنتی بدجور چسبیده بود. شاید با چسب رازی این بغض را به گلوی بیچاره‌ی من چسبانده بودند. با چشم‌های تارم به کیاوش نگاه کردم و گفتم:

- نمیشه. اگه بخوایم از هم جدا شیم، بعدش من کجا برم؟ اصلا مگه من جایی رو دارم که برم؟ کیا می‌فهمی این رو؟ من نه کسی رو ندارم نه جایی رو! من یه... دختر... بیچاره .. تنهام؛ همین. حالا فهمیدی چرا گریه می‌کنم؟

دیگر نشد بیشتر از آن به آن روزی که یک‌ساعت بعد از حرف‌هایمان صیغه کردیم، فکر کنم؛ چون دستی شانه‌ام را تکان داد و مرا از عالم خاطره به سمت واقعیت کشاند:

- هی خانمی؛ آب و هوای هپروت چه‌طوره؟

به صورت بی‌حالش و چشم‌هایی که هنوز در خواب بودند، نگاه کردم و گفتم:

- گرم و سوزان عین جهنم!

باز مثل همیشه جمله‌ای را که با آن می‌توانست من را به مرز جنون بکشاند، تکرار کرد:

- اگه به آب و هوای هپروت میگی گرم و سوزان، چه‌طور می‌خوای آتش جهنم رو تحمل کنی؟

مشت بی‌جانی به بازویش زدم. همان‌طور که چشم‌هایش خمار خواب بودند گفت:


romangram.com | @romangram_com