#من_به_برلین_نمیروم_پارت_75

سرم را محکم روی بالش کوبیدم و چشم‌هایم را بستم. ملحفه را روی سرم کشیدم و فقط یک گوشه‌ای از صورتم را نپوشاندم؛ چون احساس خفگی می‌کردم. تمام دهانم خشک بود و دریغ از ذره‌ای بزاق دهان! کمربند قدرت به کنار، داشتم تلف می‌شدم. حالا که از خواب بیدار شده بودم، گرسنگی و تشنگی گریبان‌گیرم شده بودند. لعنت به معصومه! اگر بالای سرم حرف نمی‌زد، از خواب بیدار نمی‌شدم.

از گوشه‌ی ملحفه به کیاوش نگاه کردم. چشم‌هایش را بسته بود و لب‌هایش کمی فاصله داشتند. روی لب‌هایش خشک و پوست‌پوستی شده بود. دماغ بدون قوزش را خیلی دوست داشتم. خیلی خوشم می‌آمد نوک انگشت سبابه‌ام را روی شیب دماغِ بدون دست‌اندازش بِکِشم؛ اما تا به حال این کار را نکرده بودم. حالا که چشم‌هایش بسته بودند، شیطنت‌هایش هم پنهان شده بودند. همه‌ی شیطنتش در نی‌نی قهوه‌ای چشم‌هایش بود؛ چشم‌هایی که آن روز با غم نگاهم کردند و لب‌هایی که گفتند:

- سیما من نمی‌خوام صیغه‌ی هم بشیم؛ من دوست ندارم از همین سن، به کسی متعهد بشم. من...

غم وجودم را فرا گرفت و فقط یک جمله را توانستم بر زبان برانم:

- تو از من بدت میاد کیا؟

کلافه سرش را تکان داد و با چشم‌هایش که ناراحتی از آن‌ها لبالب بود گفت:

- نه.. نه الی من از تو بدم نمیاد، فقط الآن زود نیس؟ اصلا شاید من...بزرگ شدم از کسی... چه‌طور بگم؟ خوشم اومد. اون‌وقت چی الی؟ بابا به خدا نوزده‌سالگی خیلی زوده!

روی زمین نشستم و از ته دل زار زدم. اصلا برایم مهم نبود که کیاوش بالای سرم ایستاده بود، فقط دوست داشتم این بغض لعنتی با هق‌هق‌هایم از بین برود. چه‌طور می‌توانستم به او بفهمانم من هم دلم نمی‌خواهد در این سن ازدواج کنم؟ چه‌طور می‌توانستم به او بفهمانم من دیگر دختر نیستم و اصلا هم دوست ندارم ازدواج کنم تا مهر هرزگی بخورم؟ چه‌طور می‌توانستم؟!

کیا کنارم نشست و دست روی شانه‌ام گذاشت و تکانش داد و گفت:

- هی دختر... چت شد؟ اینا رو گفتم ناراحت شدی؟ آقا همین‌جا رسماً قول میدم عاشق کسی نشم و به تو وفادار بمونم؛ در حد سگ‌های با اصل و نسب! خوبه؟

دست‌هایم را از گونه‌هایم جدا کرد؛ اما من همچنان با بغض و اشک، نگاهش می‌کردم. دلم از مهربانی‌اش می گرفت. یعنی اگر به او می‌گفتم که به من تجاوز شده است، با همین مهربانی‌اش مرا می‌بخشد؟ نمی‌بخشد؟ می‌بخشد؟ نمی‌بخشد؟ اصلا چرا ببخشد؟ من فقط می‌خواهم من را درک کند؛ همین! درک می‌کند؟ درک نمی‌کند؟ درک می‌کند؟ درک نمی‌کند؟

میان ذهن آشفته‌ام جفت‌پا پرید و سعی کرد غم را از چشم‌هایش پاک کند:

- تو هم راضی نیستی، نه؟

- به نظرت راضی‌ام؟

romangram.com | @romangram_com