#من_به_برلین_نمیروم_پارت_74
صداها را میشنیدم؛ اما قدرت تشخیص شخص صاحب صدا را نداشتم:
- بسه دختر!
به پهلو چرخیدم تا کمتر صدایشان را حس کنم که محکم به چیزی برخورد کردم. آخ زیر لبی گفتم و لای پلک چپم را باز کردم که نور چشمم را زد. صدای خندهها تشدید شد. به زحمت بار دیگر لای پلک را باز کردم و با دیدن کیا در فاصله یکسانتی صورتم، چشمهایم خودکار باز شدند.
معصومه: به به... خانم خوشخواب! پاشو دیگه دخترم از اذان رد شد که!
خواستم بگویم " اذان به من چه ربطی دارد " که کم کم لود شدم و یادم آمد روزهام و اذان یعنی اذن خوردن و رهاشدن از گرسنگی.
چشمهایم اتومات بیشتر باز شدند و در جایم نیمخیز شدم و به سمت احتمالی صاحب صدا نگاه کردم که معصومه را با لبخند پهنی روی لبهایش، دیدم. سریع گفتم:
- جدی؟
خندید:
- وای مامان شبیه این قحطیزدههای آفریقایی شدن!
اصلا حوصلهی مزهپرانیاش را نداشتم، فقط میخواستم بدانم اذان خواندهاند یا نه؟ میتوانم غذا بخورم یا نه؟ با کلافگی و خستگی نگاهش کردم که خودبهخود خندههایش متوقف شدند و گفت:
- باشه باشه فهمیدم حوصله نداری...
به ساعت دیواری نگاه کرد و به سمتم برگشت و گفت:
- چهل و هفت دقیقه مونده.
romangram.com | @romangram_com