#من_به_برلین_نمیروم_پارت_73
- کوفت عوضی.
در حالی که هنوز میخندیدم گفتم:
- وای جوک سالی تو عزیزم، مجاهد منی تو عشقم!
دیگر جوابم را نداد. انگار جدیجدی داشت از تشنگی خفه میشد. مادر دستش را کشید و گفت:
- پاشو علیاکبر، پاشو برو یه دوش بگیر حالت یه کم جا بیاد. پاشو!
به زور کیاوش را بلند کرد و به سمت حمام کشاند. بعد درحالی که یک روسری در دستش داشت، به سمت من برگشت. متعجب نگاهش کردم که روسری را محکم دور کمرم پیچاند که گفتم:
- وای آروم!
محکم گره زد و گفت:
- اینطوری کمتر گرسنهات میشه. من که نمیدونم شما دو تا این روزهتون چی بود؟ برو بگیر بخواب.
انگارکمربند قدرت بود! شانهای بالا انداختم و با اینکه حال نداشتم از جایم تکان بخورم؛ اما بلند شدم. یک ملحفهی نازک و بالش از کمد دیواری بیرون کشیدم و به هال برگشتم. روبروی کولر گازی ایستادم و بالش را رها کردم. ملحفه را هم باز کردم و خودم هم روی زمین ولو شدم و ملحفه را روی خودم انداختم. مادر گفته بود اگر به شکم بخوابم، کمتر گرسنهام می شود. چشمهایم را محکم روی هم گذاشتم و سعی کردم به خواب بروم؛ اما صدای بلند مادر کیاوش را نتوانستم نشنیده بگیرم:
- اینجا جای خوابیدنه مگه؟ وای خدا من رو خلاص کن از دست این دوتا دیوونه!
صدای مادرش کمکم برایم نامفهوم شد. فقط باد خنک کولر گازی را که هر دو سه ثانیه یکبار، از روی ملحفه صورتم را نوازش میداد، حس میکردم. کاش میتوانستم بلند شوم و کولر را روی خودم تنظیم کنم و....
صدای خندههای ریزریز روی خوابم خدشه میانداخت:
- وای مامان... نگاشون کن!
romangram.com | @romangram_com