#من_به_برلین_نمیروم_پارت_72
مادر فولادزره دست به کمر ایستاد و گفت:
- شما دارید ادا در میارید. من چهل و خردهای ساله که دارم روزه میگیرم، یه بار هم مثل شما این همه ادا در نیاوردم. پاشید ببینم. خوبه هنوز ساعت دوئه!
کیاوش نالان فریاد کشید:
- وای نگو مامان! نگو!
من که کم مانده بود اشکم در بیاید، با صدای مرتعش و تحلیلرفتهام گفتم:
- علیاکبر هفتساعتی مونده!
کیاوش به طور متوالی سرش را به فرش کوبید و گفت:
- خدایا مصبتو شکر. این روزه دیگه چی بود؟ آی خدا مردم از تشنگی!
طیبهخانم با چشمهای تنگشده نگاهمان کرد و گفت:
- از هیکلتون خجالت بکشید. علیاکبر، دختر نُهساله روزه میگیره یکهزارم تو هم بهونه نمیگیره. پاشو همچین ولو شدی هر کی ببینه فکر میکنه از جنگ برگشتی. پاشو ببینم پسرِ لاجونِ مردنی...
و بعد زیر لب اما جوری که بشنویم غرغر کرد:
- بعد میگه "حاجی من میخوام برم فلسطین مجاهد شم! "
با این که جان در بدن نداشتم؛ اما بلند خندیدم. کیاوش با حرص گفت:
romangram.com | @romangram_com