#من_به_برلین_نمیروم_پارت_71
جیغ بلندی کشیدم:
- به تو ربط نداره دیوونه!
سریع به سمت روشویی دویدم و آب سرد را باز کردم. سرم را زیر آن فرو بردم. کمی از التهابم کم شد. نفسی کشیدم. این بند را یادم رفت بگویم؛ کیاوش گاهی اوقات خیلی روی اعصاب میشد!
***
- آی خدا مردم از گرسنگی؛ نفرین به تو علیاکبر!
طیبهخانم وارد پذیرایی شد و با دیدن حال و روز من گفت:
- آخه مگه مجبوری دختر؟
دوباره خودم را تندتند با جلد مجلهی خانواده که گاهی مادر حل میکرد، باد زدم و گفتم:
- همش تقصیر علیاکبره. اصلا خودش کو؟
همین را که گفتم، در خانه باز شد و کیاوش هنوز از در داخل نیامده، مانند جنازه روی فرش دمِ در ولو شد. زبانش بیرون کشیده شده بود. موهایش از عرق ناشی از هوای گرم، براق شده بود و صورتش شبیه لبو سرخ شده بود.
مادر به کیاوش که به سینه، روی فرش ولو شده بود و حتی کفشهایش را هم در نیاورده بود، نگاه کرد و گفت:
- علیاکبر! بلند شو ببینم از دم در.
کیاوش همانطور با چشمهای بسته خسخسکنان گفت:
- جون من ول کن مامان؛ دارم از تشنگی نفله میشم.
romangram.com | @romangram_com