#من_به_برلین_نمیروم_پارت_70


- ای خدا خفه‌ات کنه سیما. به حق پنج‌تن که تریلی میره روت. اون‌وقت که اومدم با کاردک جمعت کنم، بهت می‌فهمونم نمازنخوندن چه عواقبی داره!

- بحث رو پیچوندی، بگو کم آوردم!

ابرویش را بالا داد و گفت:

- ببین خر من؛ آدم وقتی نخواد چیزی رو بفهمه، خب نمی‌فهمه، هی ایراد می‌گیره. اصلا به من چه؟ وظیفه‌ی من امر به معروف بود که تموم! تو میری جهنم چوبش رو می‌خوری. از من گفتن بود.

- هی صبر کن کیا... هی!

او رفت و من همان‌طور خیره به در ماندم. حوالی اردیبهشت بود و کیاوش به پایگاه بسیج مقاومت واقع در مسجد می‌رفت و این همه تغییرات ناشی از آن بود. حدود دوماهی می‌شد که به بسیج می‌رفت و اصلا از این رو به آن رو شده بود. البته بعضی از اخلاق‌هایش هنوز پابرجا بودند و فکر می‌کرد ما خریم و نمی‌فهمیم که مثلا دارد چه می‌کند؛ مثلا دیشب یک‌ریز در اینستا می‌گشت و من که بالای سرش می‌رفتم، فقط پیج پایگاه اطلاع‌رسانی افسران را به چشم می‌دیدم. فکر می‌کرد نمی‌فهمم که در دایرکت دارد مخ می‌زند. ولی خب بعضی از تغییراتش هم قابل انکار نبود؛ مثلاً نمازخواندنش، ادبش و اینکه دیگر سمت رپ جماعت نمی‌رفت و دور فحش‌دادن خط قرمز کشیده بود؛ اما خب هنوز از ظاهر همان کیاوش بود و چهل و پنج دقیقه جلوی آینه تیپ می‌زد.

رفتار حاجی با او بهتر شده بود؛ گوشی‌اش را به او برگردانده بود و اجازه داده بود که گاهی من را بردارد و دوتایی با اسپورتیج برویم ول‌گردی.

زندگی خوبی داشتیم؛ دو سه ماهی می‌شد که صیغه‌ی یکدیگر شده بودیم. من و کیاوش پول توجیبی ماهانه‌مان را جمع می‌کردیم و آخر ماه، خرجش می‌کردیم. من برایم سنگین بود که جلوی کسی دستم دراز شود؛ برای همین کیاوش هر صبح، دقیقا مثل یک شوهر یا پدر، در کیفم پول می‌گذاشت و مدام می‌گفت:« تو عضوی از خانواده‌ی مایی.»

آن‌قدر همگیشان این جمله را به من گفته بودند که برایم حقیقت شده بود. دیگر معذب نبودم و راحتِ راحت بودم؛ می‌خندیدم و با همه احساس راحتی می‌کردم. کنار کیاوش واقعا خوش می‌گذشت و من ذره‌ای هم احساس ناراحتی نمی‌کردم.

جدیداً مرجع تقلید من شده بود؛ مانند کنه به من آویزان می‌شد تا نماز بخوانیم. ساعت‌ها با من می‌نشست و درباره‌ی احکام و معارف و هر چه که یاد گرفته بود، حرف می‌زد. من هم گوش می‌دادم؛ نمی‌دانم به‌خاطر علاقه‌ام به کیاوش بود یا علاقه‌ام به بحث‌هایش. گاهی از خودم می‌پرسیدم کیاوش را دوست دارم؟ و فقط یک جواب به ذهنم می‌رسید:« نمی‌دانم!»

من و او برای هم مانند دو دوست صمیمی بودیم؛ نه کمتر نه بیشتر. رابطه‌مان مانند زمانی بود که به خانواده‌شان پناه آورده بودم. فقط این‌بار ترس از کسی نداشتیم و بدون محدودیت و مرز، با هم شوخی می‌کردیم و حرف می‌زدیم. هر چه‌قدر رنگ و روی طبقه‌ی پایین با شوخی و خنده‌های من و کیا تازه شده بود، طبقه‌ی بالا سیاه شده بود. هیچ‌چیز سمیه را خوشحال نمی‌کرد؛ هیچ چیز! تا به من یا کیاوش نگاه می‌کرد، آه عمیقی می‌کشید. به‌خاطر سواد و تحصیلاتش بود که صبورانه و عاقلانه با این مصیبت برخورد می‌کرد، وگرنه می‌شد از تمام زندگی‌اش دست بکشد و کنج خانه بنشیند و زار زار گریه کند. هر بار که چهره‌ی تکیده و چشم‌های سرخش را می‌دیدم، البرز و دماوند را به رگبار نفرین می‌گرفتم. البرز و دماوند قاتل سمیه بودند؛ قاتل روح و خوشبختی‌اش، قاتل لحظه‌های آرام و زیبایش، قاتل زندگی‌اش.

غرق در فکر بودم که آب داغی روی صورتم پاشیده شد. خیلی داغ نبود؛ اما احساس سوختن کردم. از ناگهانی‌بودن و داغی آب، جیغ کشیدم و به بالای سرم نگاه کردم. کیاوش با یک پارچ آب بالای سرم ایستاده بود و با شیطنت نگاهم می‌کرد. نگاه حرصی و خشمگینم را که دید، خندید:

- تو نتونستی این رو تحمل کنی، چه‌طور می‌خوای آتیش جهنم رو که صدبرابر سوزاننده‌تره تحمل کنی؟


romangram.com | @romangram_com