#من_به_برلین_نمیروم_پارت_64
خدا را شکر این یک جمله را فهمیدم! تازه یادم میافتد اسم پسرک را نمیدانم. به دماوند نگاه میکنم و برخلاف خواستهام از او میخواهم تا اسم پسرک را بپرسد. میترسم باز با آن لهجهی عجیب غریبش جوابم را دهد و من نتوانم بفهمم! دماوند میپرسد و بعد رو به من میگوید:
- جکوب.
در تلفن میگویم:
- ?his name is Jacob. Can I let him come to you
خانم کرس با خوشحالی میگوید:
- !yes…yes
و من هم اُکی تحویلش میدهم و تلفن را بر جایش میگذارم. به پسرک نگاه میکنم و سعی میکنم کلافگی را از صدایم صلب کنم:
- 285..Third floor! (اتاق 285..سومین طبقه.)
پسرک میرود و من نفسی عمیق میکشم و سعی میکنم هیجانی را که باعث کوبش بیشتر و محکمتر قلبم شده است، سرکوب کنم. دماوند خم میشود و کنارم زانو میزند و میگوید:
- حالت خوبه الیسیما؟
همهی خشمم را بر سر او خالی میکنم:
- لطفا برید بیرون. الآن کسی ببینه برای من دردسر میشه. بفرمایید بیرون! یه بار دیگه هم مزاحم من شید، به پلیس گزارش میدم.
لبخند کوتاهی میزند و میگوید:
romangram.com | @romangram_com