#من_به_برلین_نمیروم_پارت_246
سومین دلیلم، عموی روانیاش بود که امکان داشت او را گروگان گرفته و حتی بکشد و البرز هم به هیچوجه حاضر نبود خودش را لو دهد، حتی اگر الیسیما کشته میشد. چهارمین دلیلم، ساختن دنیای قشنگتری برایش بود؛ دنیایی که در آن کمی خوشبخت باشد و بخندد؛ برای یکبار هم که شده برایم از ته دل بخندد؛ ولی وقتی نخواست که این دنیا را بسازم، چه میکردم؟ بهتر نبود همین دنیای سیاه تاریک را از او بگیرم؟ این دنیا که نشد، شاید آن دنیا کمی خوش باشد!؟ پنجمین دلیلم، که شاید مهمترین به حساب میآمد، جفایی بود که در حق هردویمان کرده بودم. آن شب، الکل و مستی، همهی دودمان من و حتی الیسیما را بر باد داد! منی که اهل موادکشیدن نبودم، این چه بدبختی بود که آن شب دامنگیرم شد؟ حرف الیسیما برایم اثبات شد؛ الکل و مشروبات، از زندگی هیروشیمای دیگر میآفریدند. سرنگ آلوده به ویروس ایدز بود! آزمایشی که به اجبار او را وادار کردم بدهد، نشان داد که الیسیما ایدز گرفته است و چون سیستم ایمنی بدنش ضعیف بود، پس از سههفته قابل رؤیت بود. میدانستم اگر این را بفهمد، نابود میشود! اگر میفهمید، هیچوقت من را نمیبخشید و متقابلا دیگر جایگاهی هم نزد علیاکبر نداشت. دیگر دلم رضا نمیداد بیشتر از این ویران شود!
پیامی به این مضمون به مهرانا میفرستم " لطفا بیا خونهی من، کلید زیر گلدون دم دره...فقط، حواست باشه، آروم جابهجاش کنید! قدِ نهسال خستهاس، بیدار نشه!"
و بعد خط را بیرون کشیده و زیر دندان میبرم. گوشی و خط سوخته را در سطل آشغال میاندازم و کولهام را چنگ میزنم و به راه میافتم.
آخر هم نفهمیدم آیا علیاکبر بیچاره را هم وارد این بازی کثیف کردم یا نه، نفهمیدم ویروس لعنتی در بدن او هم لانه ساخت یا نه؛ دیگر فرصتی هم برای فهمیدن نیست. هرچند از او خوشم نمیآید؛ اما به پاسِ آن سالهایی که مانند برادرنماها بودیم، آرزو میکنم او نیز ایدز نگیرد.
میدانی الیسیما، حس میکنم تمام دختران این شهر بدل تو بودند؛ تو حوای من بودی؛ ولی من آدمت نبودم. برای من تنها دختر تو بودی و بقیه مشابهای از تو بودند. عزیزم، آوازهی ویرانیات در همهی شهر پیچیده است؛ کاش بتوانم همینجا بایستم و داد بزنم:«الیسیمای من، این زن که در قلبم خانه دارد را خودم، به دست خویش، نابود کردم.»
صدایش در گوشم میپیچید. روحم با صدای روحنوازش جلا داده میشود:
- این پنبه رو از گوشات بکش بیرون دماوند! من بمیرمم با تو برلین نمیام، من با تو جهنم هم نمیرم چه برسه برلین پهلوی اون بابای کفتارصفتت! این رو هر روز با خودت تکرار کن، تکرار کن تا آویزهی گوشِت شه، الیسیما برلین بیا نیست!
ای بیمعرفت، آخر هم با من به برلین نیامدی! کاش من هم لب مرز، دستگیر شوم، تیر بخورم، بمیرم و پایم به برلین نرسد. بی تو، برلین و زندهماندن به چه دردم خواهد خورد؟ بی الیسیما، با فکر قاتلبودن، با جانی آلوده به ویروس ایدز، همان بهتر که بمیرم! کاش از آن شوکران، کمی هم خودم میخوردم! زندگی در کنار میلیاردها آدم، وقتی تو میانشان نیستی، چه سود؟ خدا را چه دیدی، شاید امروز آخرین روز عمر من هم باشد.
***
- علیاکبر؟ تویی مادر؟
علیاکبر: الو مامان؟ سلام خوبی؟
- الحمدلله... تو خوبی؟ مزاحمت نمیشم، زنگ زدم بگم صبح الیسیما آیلین رو آورد اینجا، الآن بهش زنگ میزنم. تو هم بیا ناهار دور هم باشیم؛ خیلی وقته دور هم نبودیم..
علیاکبر: باشه...فکر کنم بتونم تا ساعت سه و نیم خودم رو برسونم.
romangram.com | @romangram_com