#من_به_برلین_نمیروم_پارت_247
- علیاکبر؟ راستی میخوای چیکار کنی؟ میدونم از اینکه توی زندگیت دخالت کنیم متنفری؛ ولی...
علی اکبر: آه..راستش خودمم نمیدونم دقیق؛ ولی فکر کنم خبرای خوبی توی راه باشه... میخوام یه زندگی جدید رو با الیسیما شروع کنم، روی همه چی چشم ببندم و ... منم یه کم با آرامش زندگی کنم نه با عذاب وجدان!
- الحمدلله..خدا از دهنت بشنوه مادر، انشاءالله که همین میشه که میگی..راستی؟ اگه یه روز یاسمن برگرده...چی کار میکنی؟ خب... میدونی... نه میشه بچه رو از مادرش گرفت، و هم این بچه الآن با الیسیما خو گرفته و فکر کنم الیسیما هم همینطور...
علیاکبر: آه مامان این آخرین چیزیه که بهش فکر میکنم. حتی بهش فکرکردن هم برام کابوسه! ولی..فقط این رو میدونم که دیگه حاضر نیستم به راحتی الیسیما رو از آیلین جدا کنم!
- الحمدلله..بهخدا تموم نگرانی من شده شما دو تا! انشاءالله شما هم عاقبت بهخیر بشید!
علی اکبر: ممنون مامان.
- راستی.. شناسنامهی این بچه رو چی کار کردی؟
علیاکبر:....
- این یعنی...نمیخوای که من بدونم؟!
علیاکبر: آم...فقط بذار خودم بهش زنگ بزنم مامان، صبح یه کم حالش خوب نبود. زحمتت میشه مامان؛ ولی میتونی فسنجون درست کنی؟ خیلی دوست داره!
طیبه: آوازههای خبر خوب داره میپیچه مثل اینکه!
علیاکبر: هر کسی، قابلیت خوشبختشدن رو داره، فقط باید راهش رو پیدا کنه و تا آخرش یه نفس بره. تردید که کنه، بدبختی به بار میاره.
و آخر قصه، صدای ناقوسهای مرگ در این شهر مهگرفته بلند میشود "این زن ویران است؛ کمی برایش بگریید."
romangram.com | @romangram_com