#من_به_برلین_نمیروم_پارت_245
اما فقط خودم را کنترل میکنم و آرام میگویم:
- باشه.
مکثی میکند و بدون انعطاف میپرسد:
- مطمئنی اُکیای؟
پدرم است و پس از اندکی حرف، حتی از روی لحن و ارتعاش صدایم، درون مشوشم را میفهمد. به سختی آب دهانم را قورت میدهم و نفسی میگیرم:
- سعی میکنم باشم.
جدی تاکید میکند:
- ببین پسر! عشق یه حماقت محضه، خریته مخصوصاً واسه آدم گیجی مثل تو! الیسیما وصلهی تن تو نیست، میفهمی!؟ عین دو تا قطب مخالفید. آوردنش هم به برلین، احمقانهترین حرفی بود که ازت شنیدم. بیخیالش شو و برگرد برلین، حماقتها زود فراموش میشن.
دلم میخواست بگویم اتفاقا برعکس حماقتها بدتر میمانند و بر جانت خنجر میشوند! حالم آنقدر بد است که بعد از چندین سال، از او میخواهم کمی زبانی به من اطمینان قلب بدهد؛ هرچند که میدانم این از آدم درونگرایی چون او بعید است.
- حالم اصلا خوب نیست...میشه یه چی بگی دلم قرص شه؟
مکث میکند. صدای نفسهای بلندش را میشنوم و تاملش را برای ردیفکردن کلمات درست و سنجیده حس میکنم و بعد آرام، ولی محکم میگوید:
- مشخصه یه گندی زدی؛ ولی بدون من تا تهش باهاتم...حالا هم قطع میکنم، تو هم زودتر به حمیدرضا زنگ بزن و قرارتون رو برای لب مرز، مشخص کن.
قطع میکند. نمیماند لرزش صدای پسرش را از بهر بغض گلویش، بشنود. بغض دارد خفهام میکند. وقت است گریهام بگیرد. دیگر بیش از این نمیتوانم محکم باشم. میشکنم و قطره اشکی از گوشهی چشمانم جاری میشود.
او را کشتم به دلایل زیادی که برای خودم منطقی و شاید از نظر دیگران بیرحمانه باشد! اولین دلیل کشتنش این بود که اگر من میرفتم و او میماند، ممکن بود علیاکبر اذیتش کند، نمیتوانستم دیگر هوایش را داشته باشم. اگر علیاکبر رابطهی قلبی میان ما را میفهمید، حتما هردویمان را زنده به گور میکرد. مرد غیرتی قصه، بعید است این را بفهمد و بگذارد به قول خودش دو عوضیِ هـ ـر*زه، زنده بمانند. دومین دلیلم، عشقم به او بود؛ نمیتوانستم او را بگذارم و بروم و از طرفی البرز به من فشار وارد میکرد تا برگردم. برای هیچکداممان در اینجا امنیت نبود. دوستش داشتم و دوسال معطلش ماندم تا راضی شود و با من بیاید؛ اما نیامد. باز هم علیاکبر چند قدم از من جلوتر بود، مانند همیشه!
romangram.com | @romangram_com