#من_به_برلین_نمیروم_پارت_244
نمیخواهم به دماوند فکر کنم و اینکه او را میبخشم یا نه. نمیخواهم فکر کنم کارش درست بوده است یا نه، اصلا هدفش چه بود، آیا درکش میکنم یا نه و هزاران "و" دیگر! فقط به یاد آن شب سیاه زندگیام میافتم که علیاکبر نفرینم کرد. آخر ماجرا هم، نفرینش عملی شد و من قلبم را از بهر کسی خالی کردم که زندگیام را از من گرفت! اما دیگر مهم نیست؛ مهم این است زندگی من رو به پایان است و اصلا نایی برای حرفزدن ندارم. حتی نمیتوانم ذهنم را برای تشهددادن متمرکز کنم. تنها حس درد است و چهرهی آیلین و صدای ماماگفتنش که رهایم نمیکند. تمام جانم را جمع می کنم، از تمام نیروهای درونیام استعاره میگیرم، به تارهای صوتیام فشار وارد میکنم و تمام جان و نوایم را مانند آرش که بر تیر نهاد، بر تیرِ صدایم مینهم و ایستاده بر چکاد، بر پستیِ مرگ سقوط میکنم:
- خـدا!
چشمهایم بر هم میافتند و تصویر دماوند کنار میرود. سیاهی محض تنها چیزی از آخرین تصویرم از دنیا است که باقی میماند. حس میکنم جریان حیات از نهادم میرود و تمامِ من، شکافته میشود و به ذره های کوچکی تبدیل میشود که "امید زندهماندن" داشتند. حس میکنم دیگر خنکیِ شربت که آتشفشان درونم را خاموش کرد، احساس نمیکنم. حس میکنم شیرینیِ عطر گلهایی را که برایش آورده بودم هم حس نمیکنم. دیگر فشاری را که دماوند به بدنم وارد میکرد و تکانم میداد هم، حس نمیکنم. احساس میکنم دیگر هیچچیز را حس نمیکنم؛ اما عجیب است که هنوز صدای "ماما"گفتن آیلین در گوشم اکو میشود. آه عزیزکم! چه مرگ قشنگی؛ سیاهی مطلق و صدای شیرین دلنواز تو، آخرین چیزی است که از این دنیا به یاد خواهم داشت.
مادر به فدایت، تو نقطهی پایان بر خط ضربان قلبم میشوی!
***
«داستان به روایتی دیگر»
میلنگم. دستهایم میلرزند و بوی خون میدهند. من یک قاتلم! هر گندی که بگویی، من زدهام! هر آشغالی که بگویی من هستم! قاتل، متجاوز، روانی، مال مردم خور، حقخور، نامرد، عوضی، لاابالی و هر چه باشد، لقب من است! موهایم بینظم و پریشان بر پیشانی بلندم که عامل سرنوشت شومم شد، پخش شدهاند. دیگر نمیتوانم بیش از آن راه بروم. کنار جدولکشی خیابان مینشینم و کولهی کوچکم را از روی شانهام میاندازم. آنقدر احساس ناتوانی دارم که همین کولهی کوچک هم بر شانهام سنگینی میکند. دست بر پیشانیام میکشم؛ شقیقههایم تیر میکشند، عجیب حس میکنم روی پیشانیام نوشته است "قاتل جانی"!
تلفنم زنگ میخورد. گوشیام را بیرون میکشم و نام "البرز" را میبینم. تماس را برقرار میکنم و صدای سرد و دائماً جدیاش در گوشم میپیچد:
- الو؟ دماوند؟
- بله؟
صدایش کمی موج خشم میگیرد:
- کدوم مرگستونی هستی؟ اونقدر بمون تا اون دخترِ احمق سرت رو به باد بده! اگه اردشیر گرفتت چی؟ میفهمی در به در دنبالته یعنی چی؟ ببین بگیرتت، دوتامون بیچاره شدیم! پس شعورت برسه و امروز برگرد برلین!
کجای کاری البرز! سر "دخترِ احمق" را بر باد دادم. بیچاره شدم البرز، شعورم نرسید و خریت کردم. کاش به تو میگفتم. گند زدم البرز، گند! کاش مانند این چندسال بودی و به من دلگرمی میدادی!
romangram.com | @romangram_com