#من_به_برلین_نمیروم_پارت_243

اشک‌هایم را پاک می‌کنم و دماوند تکیه‌اش را از کانتر می‌گیرد. سعی می‌کنم با فکر آیلین و اینکه من به عنوان یک مادر و همسر بهترین کار را کرده‌ام، خودم را قانع کنم؛ ولی چه‌طور جلوی وسوسه‌ام برای رهانکردن دماوند را بگیرم؟ از فرصت استفاده می‌کنم و چمدان را کمی جلو می‌کشم و می‌گویم:

- این همه‌ی یادگاری‌هاییه که برام گرفتی... همه‌ی کادوهات و هر چیزی که مربوط به توئه! می‌ذارمشون همین جا.

نیم‌نگاهی می‌کند و پوزخند می‌زند:

- آره.. بذارشون! از من هیچ نقطه اثری توی زندگیت به جا نذار!

حق دارد؛ گله کند، نفرین کند و حتی انتقام هم بگیرد حق دارد. من و او دوسال، علاف هم بودیم و اکنون، چه پایان مسخره‌ای! هر چیزی که اشتباه شروع شود، بهتر از این هم تمام نمی‌شود. دلکندن از او و فراموش‌کردن دوسال خاطره سخت است. باید بروم دیگر؛ بیشترکه بمانم، می‌دانم که وا می‌دهم.

آرام می‌گویم:

- من رو ببخش برای همه چی..اگه واقعا دوستم داری، من رو ببخش دماوند..

نیم‌خیز می‌شوم که می‌گوید:

- حداقل بشین شربتت رو بخور و بعد برو..این‌قدر منفور شدم که حتی نمی‌تونی نیم‌ساعت تحملم کنی؟

می‌نشینم. خوب نگاهش می‌کنم و سعی می‌کنم تصویر قشنگی از او در ذهنم داشته باشم. نه برای آنکه هر وقت دلتنگش شدم، یادش کنم، نه! من قرار است از این خانه که بیرون رفتم، اسم دماوند را از حافظه‌ی زندگی‌ام پاک کنم؛ اما ... دلم می‌خواهد ذهنیت خوبی داشته باشم و تصویر درام جدایی را، با تلخیِ کمتری در ذهن داشته باشم.

شربت را می‌نوشم؛ اما مزه‌ی عجیبی می‌دهد. به چشمان سرد دماوند که نگاه می‌کنم، خون در رگ‌هایم یخ می‌بندد. نگاه قهوه‌ایش، مانند نگاه یک گرگ وحشی، ترسناک و وهم‌برانگیز شده است. دست و پایم یخ می‌زنند و ناتوانی در وجودم راه پیدا می‌کند. لیوان شربت از دستم به روی زمین می‌افتد. احساس خفگی می‌کنم؛ انگار که چندین دست تنومند در حال فشردن گردنم باشند و راه تنفسی‌ام هر لحظه تنگ و تنگتر شود.

دماوند ناگهان از جای برمی‌خیزد و به سمتم می‌آید و هراسان می‌پرسد:

- آخرین باری که با علی‌اکبر رابطه داشتی کی بود؟ الیسیما؟ هی...

نمی‌توانم فکر کنم. همه‌چیز در هم پیچیده است. علی‌اکبر، آیلین، سام من و اردلان واقعی، مادر، حاجی، سمیه، فاریا، معصومه و مسلم و زینب در آن واحد در برابرم قرار می‌گیرند.کاش امروز صبح علی‌اکبر را با دلخوری راهی نمی‌کردم، کاش وقتی آیلین بی‌طاقتی می‌کرد، سرش جیغ نمی‌کشیدم، کاش پس از دوماه بی‌وفایی، سر قبر سمیه می‌رفتم، کاش امانت‌های معصومه را باز می‌گرداندم، کاش وقت می‌شد از مادر، حاجی و همگی‌شان تشکر کنم و دستشان را برای پناه‌دادنم ببوسم! کاش فرصت داشتم از همگیشان، مخصوصا علی‌اکبر حلالیت بطلبم و کاش وقتی برای استغفارکردن از بهر تمامیِ گناهانم بود! چه‌قدر در این لحظه دستم کوتاه شده است و ثانیه معکوس مرگ چه‌قدر تلخ و نفس‌گیر است! چه‌قدر گاهی زود، دیر می‌شود؛ کاش کمی بیشتر از زندگی لذت می‌بردم! درست است زندگی تلخ و گندی داشتم؛ اما امید داشتم زنده بمانم و برای لحظه‌ای هم که شده، خوشبختی را تجربه کنم.

romangram.com | @romangram_com