#من_به_برلین_نمیروم_پارت_242


- اصلا...اصلا سر و کله‌اش چه‌طور پیدا شد یهو؟

کلافه دست در موهای قهوه‌ایش می‌کشد و می‌گوید:

- از اولم بوده؛ ولی سرش به کار خودش گرم بوده.. تا اینکه می‌شنوه بابات مرده و بابای من پولا رو برده! حالا دنبال اینه تا اون پولا رو پس بگیره! اونم عین توئه، فکر می‌کنه البرز دزده!

از سر ناچاری بلند می‌نالم:

- از کجا بدونم راست میگی دماوند؟

با ناراحتی و کلافگی لب می‌زند:

- چرا دروغ بگم آخه؟ من نگران توئم الیسیما، وگرنه خودم که دارم میرم.

حق با اوست؛ اما من قولی به خودم داده‌ام. این‌بار امکان ندارد خــ ـیانـت کنم؛ من دیگر احمق نیستم و حماقت نمی‌کنم!

سعی می‌کنم در کلامم جدیت را اضافه کنم تا باورش بشود هیچ راهی برای راضی‌کردنم نیست:

- من می‌مونم..حتی اگه بمیرم. دیگه اصرار نکن دماوند، من می‌خوام بمونم...من به برلین نمیرم!

آهی می‌کشد. دست در موهایش می‌کشد و به آشپزخانه می‌رود و می‌بینم که به صورتش آب می‌پاشد؛ تند و پشت سر هم. به کانتر تکیه می‌دهد و قوز می‌کند؛ سرش را در دستانش می‌گیرد و کلافه است؛ اما باید بفهمد که چیزی برای ناراحتی وجود ندارد، او برود پی کار خودش و من هم... تلاش می‌کنم برای همیشه فراموشَش کنم. فکر نمی‌کنم آن‌قدر به او وابسته باشم که نتوانم بی او زنده بمانم، نمی‌دانم، شاید هم جایگاه "اکسیژن" را برایم دارد و من نمی‌دانم!

برای تغییر جو می‌گویم:

- گلوم گرفته، یه لیوان آب میدی؟


romangram.com | @romangram_com