#من_به_برلین_نمیروم_پارت_241
عصبی میشود:
- یعنی تو به من اعتماد نداری؟
تلخ و جانگداز پوزخند میزنم:
- اعتماد! تو همهی اعتماد من رو اون شب خراب کردی..
دماوند مینالد:
- بهت گفتم اون شب من مست بودم... وگرنه به کی قسم بخورم!؟ من معتاد نیستم!
- نه نمیتونم بیام...من زندگی اینجا رو نمیتونم ول کنم و بیام برلین! اونم پیش بابات که ازش متنفرم، تویی که دیگه جز یه فرد محبوب توی قلبم، هویتی برام نداری! نه نه ... نمیتونم بیام دماوند!
دماوند جدی میشود و میگوید:
- ولی ببین... من یه چیزی رو بهت نگفتم..یعنی فکر کردم با من میای و لازم نیست بهت بگم..الآنم برای همین مجبورم هر چه زودتر برگردم برلین. تو یه عمو داری الیسیما، چندساله در به در دنبال بابای منه تا بیاد و پولای بابات رو ازش بگیره! من رو شناخته و فکر میکنه تو معشوقهی منی. ما رو با هم دیده، هر دوتامون رو میشناسه. اگه من برم، ممکنه بلایی سرت بیاره! به من گوش بده الیسیما، اینجا نمون اصلا امن نیست!
سکسکه میکنم. خدایا من را چرا چنین بدبخت آفریدهای؟ چرا حتی وقتی میخواهم کار درستی هم انجام دهم، راه هموارم را پر از سنگ و کلوخ میکنی؟ میگویم:
- بهش میگم من دختر سامم.
سرش را تندتند تکان میدهد:
- نه نه اشتباه نکن الیسیما! هیچکس نمیدونه سا...اردلان بچه داشته!
نمیخواهم مانند سادهلوحان، سریع فریب بخورم. شاید راست نگوید، کسی چه میداند؟ پس میپرسم:
romangram.com | @romangram_com