#من_به_برلین_نمیروم_پارت_240


روبرویم می‌نشیند و صامت و سرد، مانند همیشه، می‌گوید:

- خب...مثل اینکه بلیتی که گرفتم حروم نمیشه!

آهی می‌کشم. گلویم چه‌قدر خشک است. صدایم چرا این‌قدر می‌لرزد؟ مگر از تصمیمم مطمئن نیستم؟ پس این ضعیف‌بازی‌ها برای چه؟ این ترس از بهر چیست؟ این نگرانی حاد برای کیست؟

نفسی می‌کشم و سعی می‌کنم پس از چندسال، یکبار محکم باشم؛ هرچند که جاهایی می‌لغزم:

- من..دو سال پیش رسما با علی‌اکبر ازدواج کردم..توی دورانی که من با عقده‌ی محبت داشتم روزام رو می‌گذروندم و هر روز با علی‌اکبر جنگِ اعصاب داشتم، تو اومدی! تو اومدی و شدی شبیه سوپرمن، برای من! من هم... خیلی ساده دوستدارت شدم؛ خیلی هم زیاد!.. توی شب‌های تارم، تو تنها نقطه روشن بودی... ازت یه بت ساخته بودم برای خودم، یه بت بی‌عیب و نقص، یه فرشته! درست مثل چیزی که از سا...اردلان ساخته بودم.

نفسی می‌گیرم:

- ولی هر بتی، شکننده است؛ قابلیت ریزش داره، به مرور زمان، ترک برمی‌داره و تا به خودت میای، می‌بینی چیزی از اون بتت باقی نمونده! اینا رو گفتم که بدونی... چه جایگاهی برام داشتی! اما..از خودم بگم. من یه آدم کاملا احمقم که زندگی رو به‌خاطر حماقتام، به کام خودم که هیچ، اطرافیانمم تلخ کردم! همه چی رو خراب کردم؛ اما... این‌بار... تصمیم گرفتم احمق نباشم، یه بار پا روی خواسته‌های دلم، خواسته‌های دیگران و هزار و یک چیز دیگه بذارم و برای اولین‌بار، کاری رو کنم که عقلم میگه. کارایی که من توی این سالا کردم، معادل همون وردی بودن که برای کشتن اردلان گرفتم...بزرگ نشده بودم و هنوزم نشدم؛ ولی امروز می‌خوام بزرگ شم.

نگاهم را به نگاهش می‌دوزم:

- من نمی‌تونم با تو به برلین بیام. من نمی‌خوام زن خیانتکار قصه‌ها بشم، من نمی‌تونم به علی‌اکبر، به شوهرم خــ ـیانـت کنم و با تو بیام..از همه مهم‌تر، من نمی‌تونم آیلین رو ول کنم. نفس من به نفس این بچه بسته‌اس..یه روز نبینمش می‌میرم..

شکایت می‌کند:

- ولی... ما می‌تونیم خودمون با هم بچه‌دار شیم..

اشک‌هایم را پاک می‌کنم و سرم را به نشانه‌ی نفی تکان می‌دهم:

- من نمی‌تونم این بچه رو رها کنم دماوند! من نمی‌تونم به علی‌اکبر بیش از این خــ ـیانـت کنم، من نمی‌خوام یه زن متعهد و متاهل باشم که با قاچاق با عشقش، بره ترکیه و از اون ور سر از یه جای دیگه دراره! جایی که من هیچ‌کس رو ندارم.


romangram.com | @romangram_com