#من_به_برلین_نمیروم_پارت_239
آرام میگوید:
- یهو دراومد...
آن را میدوزم و خم میشوم نخش را بکنم. لبم به دستش میخورد و من گرمی او را، با یخبستگی درون خودم قیاس میکنم. تشکر میکند و با گفتن خداحافظ، میرود. جوابش را نمیدهم. تا به خودم میآیم و میخواهم خداحافظی کنم، او از راهپلهها پایین میرود و من دلخوری را در چهرهاش میبینم.
باز پوف بلندبالایی میکشم و میروم تا آیلین را حاضر کنم.
چمدان قهوهای رنگ و رو رفتهی قدیمی به دست، روبروی در میایستم. شاخه گلهای رز در دستم را میفشارم و زنگ در را میزنم. در با صدای تیکی باز میشود و من از راهپلهها بالا میروم. هر قدم که برمیدارم، برای تصمیمم بیشتر راسخ میشوم و قلبم محکمتر میکوبد. خدایا کمکم کن! این تنها کاری است که از درستبودنش مطمئن هستم.
در باز میشود من او را میبینم؛ مانند همیشه شیکپوش و مرتب. لبخندی به رویم میزند و با دیدن چمدان در دستم، لبخندش پررنگتر میشود؛ لبخندی که زیادی مصنوعی است. با خوشرویی ظاهری میگوید:
- سلام..بیا تو.
داخل میروم و به تعارفش، روی مبل راحتی بنفشرنگ مینشینم. کولهی جمع و جورش را در کنار پردههای مخمل جگریرنگ میبینم. آخرین دیدارمان پس از آن پارتی کوفتی یک و ماه نیم پیش، همین دوهفته پیش بود که برای آزمایش کمخونی دادن، به بیمارستان رفتم و او را نیز دیدم.
آب دهانم را قورت میدهم و برای شروع به دنبال کلمات میگردم که خودش میگوید:
- نمیخوای پالتوت رو در بیاری؟
به پالتوی قدیمی قهوهایم نگاه میکنم و به جای توجه به حرفش، میگویم:
- چرا خونهات اینقدر تاریکه؟
مکثی میکند. میگوید:
- چون پردهها رو کشیدم...خیلی تاریکه، لامپ رو روشن کن. کلید پریز پشت سرته!
romangram.com | @romangram_com