#من_به_برلین_نمیروم_پارت_238
- امروز میخوای آیلین رو ببری دکتر برای زخمهایی که روی شکمشه؟
یعنی من میتوانم؟ آیا آنقدر جرات و شجاعت دارم؟ بعید میدانم!
کسی شانههایم را تکان میدهد و به علیاکبر نگاه میکنم. کلافه میگویم:
- نمیدونم..آره..
چای میریزم که برخلاف همیشه، کمرنگ است و به نظر اصلا خوشمزه نمیآید. بیحوصلهتر از آنم که چای را عوض کنم. همان را بر میز، در برابر علیاکبر میگذارم که میپرسد:
- حالت خوبه؟
- آره..خوبم..
پنیر را از یخچال بیرون میآورم و خودم از آشپزخانه بیرون میروم. پتوها را جمع میکنم و با ذهنی آشفته به یاد سام میافتم. هه، سام کجا بود؟ بگو اردلان ملکشاهی! بگو پدر نامردی که من را به حال خودم رها کرد و رفت! بگو از پدری که معلوم نیست چهقدر نان حرام به من خورانده است که اینچنین شدم! دیگر الیسیما سپهری هم نه، الیسیما ملکشاهی! اصلا برایم مهم نبود مادرم کیست؛ هر کسی که میخواست باشد، میخواهم نباشد! مادر چه بود، بگو شیطان، چهطور توانست کودکش را در بهزیستی رها کند؟ من مادر واقعی آیلین نبودم؛ اما اگر ثانیهای او را از من جدا میکردند، جانم برایش در میرفت! او چهطور توانست من را ...؟ هه، حس خیلی غریبی میگفت حاصل رابطهی نامشروع بودهام. خدا در و تخته را خوب با هم جور میکرد؛ من و دماوند، دو "حرامزاده" چه خوب به هم رسیدیم. در این دوسال لعنتی که دماوند پا به زندگیام گذاشت، بدترین اتفاقی که برایم افتاد، پس از مرگ کودکم، آشکارشدن هویت واقعی پدرم بود. پدری که ... خدایا من چهطور می خواستم با پدرم ازدواج کنم؟ چرا به من نگفت؟ شاید میخواست بگوید... نمیدانم اصلا! تنها چیزی که میدانم این است در حال حاضر از همه متنفرم و خودم هم گیجم. در تلاشم به این آشفتهبازار سر و سامانی بدهم؛ اما اگر امروز نتوانم، دیگر هیچ وقت نخواهم توانست!
- الی؟ من دارم میرم... آخ آخ...
از گوشهی در اتاق نگاهش میکنم و میبینم که دکمهی سرآستینش در آمده است. نگاهم میکند و ملایم میپرسد:
- میتونی درستش کنی الی؟
پوفی میکشم و نخ و سوزن را از روی چرخ خیاطیام برمیدارم و به سمتش میروم. سر نخ را در دهانم میکنم و نیمنگاهی به علیاکبر میکنم. آن را در سوزن میکنم و دکمهی کندهشده را از او میگیرم و غر میزنم:
- چهطوری کندیش؟
romangram.com | @romangram_com