#من_به_برلین_نمیروم_پارت_237

به بدبختی، با اشک و لرز و آه، سرنگ را می‌زنم و بعد جیغ می‌کشم:

- برو گم شو! دیگه آخرین باری بود که دیدمت! تف تو روی تو و اون بابای لعنتیت! از همه‌تون متنفرم!

چادر پاره و خاکی را چنگ می‌زنم و کیفم را از روی میز کنار مبل، بر‌می‌دارم و از آن مخمصه فرار می‌کنم. دنبالم هم نمی‌آید. گریه می‌کنم و خودم را به باد لعن و نفرین می‌گیرم. ساعت نه و نیم شب است و من مانده‌ام چه توجیهی برای دیرآمدنم به خانه برای علی‌اکبر بیاورم. خدایا این روزهای تلخ نمی‌خواهد تمام شود؟ مرا بکش و خلاصم کن! کاش امشب نمی‌آمدم و دماوند واقعی را نمی‌دیدم! هق‌هق می‌کنم، ضجه می‌زنم؛ کسی که دوستش داشتم، امشب در برابر چشمانم محو و نابود شد. خدایا دیدی چه عذابی من نازل گشت؟ دیدی چه‌گونه بنده‌ات ویرانم کرد؟ دیدی چه تاوانی از پسِ خــ ـیانـت پس دادم؟ خدایا این جهنم‌دره به کنار، جهنمِ واقعی‌ات را چه کنم؟

امشب، به تاریکی و سیاهی همان شبی بود که علی‌اکبر نوزده‌ساله عوض شد؛ امشب درست مانند همان شب، الیسیمای بی‌نوا را بدبخت‌تر کرد و قلب نالانش را بیشتر از قلب، شکاند. کمرم دیگر بیش از این خم نمی‌شود، خدایا چه‌قدر از این "زجرهای سریالی" مانده است؟

***

ساعت چهار صبح است. روی پهلو می‌چرخم و به چهره‌ی در خواب رفته‌ی علی‌اکبر نگاه می‌کنم. وضو می‌گیرم و می‌خواهم قامت ببندم که ذهنم درگیر می‌شود. حس می‌کنم نمی‌توانم با این ذهن مخشوش، حتی یک رکعت هم نماز بخوانم. پس بر سجاده می‌نشینم و به همه‌ی اتفاقات اخیر فکر می‌کنم تا پس از خالی‌شدن ذهنم، قامت ببندم.

دیشب برای علی‌اکبر تولد گرفتم. وقتی از در داخل آمد و لامپ‌ها روشن شدند و او جمع شادان ما را دید، بعد از مدت‌ها، لبخند حقیقی بر روی لب‌هایش دیدم. کلی خوش گذشت. جمعی برای از بین‌بدن کینه‌ها و چه بسا بیست و هفت‌ساله‌شدن علی‌اکبر بود. وقتی خواست شمع را فوت کند، به من و آیلین نگاه کرد و نگاهش را هنوز هم فراموش نکرده‌ام؛ یک نگاه صامت اما پر از حرف و سرشار از حس‌های نابِ خوشبختی و آرامش. شبش آمد و دستانم را گرفت و بوسید. از این حرکتش متعجب مانده بودم. نگاهم کرد و گفت:«نمی‌خوام هیچی از مقصربودن تو بگم...فقط می‌خوام از خودم بگم!... من رو ببخش الیسیما! به‌خاطر تمام کارایی که کردم، هر کتکی که زدم، حرفی بارت کردم، زجرت دادم، اذیتت کردم، ناراحتت کردم..هر چی که بوده، من رو ببخش الیسیما! من زندگی خودم و تو رو خراب کردم؛ ولی باور کن دست خودم نبود...فکر کن توی نوجوونی، ضربه‌ای به اون بزرگی بخوری...مهم نیست..

الآن این مهمه که من خطا کردم و ازت می‌خوام من رو ببخشی... من رو ببخشی و یه فرصت بدی برای زندگی! من از خودم خیلی شرمنده‌ام. منی که مثلا قرار بود مردم رو راهنمایی کنم، منی که توی جلسات و سخنرانی‌ها دم از احترام به همسر زدم، خودم در حقت اجحاف کردم...من رو حلال کن الیسیما! تو رو به بابات قسم حلال کن! خیلی پشیمونم...حتی دوماهه به خودم فرصت دادم تا بشینم و از اول هر چی رو که یاد گرفتم مرور کنم، بشم کسی که واقعا لیاقت لباس روحانیت رو داره! که اگه ندارم.... نمی‌دونم... من قضیه‌ی اون شب رو، اون پسرِ ... استغفرالله...دماوند رو فراموش کردم؛ یعنی تلاش می‌کنم حرفی رو که بهم زدی باور کنم. تلاش می‌کنم تمام شک‌هایی که این چندسال برای هر چی بهت داشتم، برای سوالایی که هنوزم توی ذهنمه، و همه چی، دور همه چی رو خط بکشم! الی، من دیگه هیچ رازی توی زندگیم ندارم، همینم که روبروتم، عین کف دست..من رو با این وضعیت می‌بخشی؟ نمی‌دونم می‌تونم یا نه؛ ولی می‌خوام که اشتباهاتم رو جبران کنم.»

نه به راحتی، با کلی گلایه و شکایت با او حرف زدم. گریه کردم از روزهای سختم گفتم، و حتی سیلی‌اش هم زدم تا روحم آرام بگیرد و همه‌ی نه‌سال غمم را بیرون ریختم و او را بخشیدم و اما لب باز نکردم و از خیانتی که کردم، از دروغ‌هایی که گفتم، از هیچ‌چیز نگفتم. گذاشتم زمان بگذرد و بگویم. آن شب نتوانستم چیزی بگویم. باز هم تکرار حماقت الیسیمای شانزده‌ساله شده بود؛ اما به خود علی‌اکبر قسم، نتوانستم چیزی بگویم؛ انگار زبانم برای گفتن لال شده بود. نمی‌خواستم یک لحظه‌ی شیرین را از خودم دریغ کنم؛ اما با خودم عهد کرده بودم امروز پرده از رازها بردارم و به این بازی ابلهانه پایان دهم. حاجی و مادر و همه، هنگامی که فهمیدند علی‌اکبر زن صیغه کرده و آیلین دختر او بوده، بعد از شش‌ماه قهر و دعوا و بدبختی، امشب کوتاه آمدند و دعوت مرا پذیرفتند و به خانه‌مان آمدند. حاجی با علی‌اکبر سرسنگین بود؛ اما من می‌دانستم که او را بخشیده است.

تمام آن شش‌ماه بیچارگی، هر روز دم خانه‌ی حاجی این‌ها بودن، درزدن و بازنکردن در، زنگ‌زدن و جواب‌ندادن، سیلی حاجی بر صورت علی‌اکبر و تمام بدبختی‌های دیگر، امشب به پایان رسید. شاید نتوان به راحتی گفت "تمام شد"؛ چون این چرخه هنوز هم ادامه دارد و ذهن‌ها، گاهی به گذشته برمی‌گردند و محال است این اتفاق فراموش شود. اما می‌شود با کمی تخفیف، با کمی گذشت، خیلی چیزها را دید؛ اما نادیده گرفت. با چشم دید، با ذهن تداعی کرد؛ اما هرگز حسرت نخورد و فکر اضافه نکرد. امشب تولد علی‌اکبر بود؛ اما من دعا کردم یاسمن هیچ‌وقت برنگردد، نمی‌دانم علی‌اکبر چه آرزویی کرد. کاش می‌پرسیدم!

- سلام... کی بیدار شدی؟ وای خدا! چرا من رو برای نماز بیدار نکردی؟

به علی‌اکبر نگاه می‌کنم و بعد نور خورشید که بر سجاده‌ام افتاده است. چادر را از سرم می‌کشم و می‌گویم:

- نماز خودمم قضا شد...حواسم پرت شد...

از روی تخت بلند می‌شود و به سرویس بهداشتی می‌رود. سجاده را جمع می‌کنم و به آشپزخانه می‌روم تا صبحانه‌ی علی‌اکبر را آماده کنم. چای دم می‌کنم. حالم اصلا خوب نیست؛ حتی عطر هل هم نمی‌تواند کمی آرامم کند. از کاری که می‌خواهم امروز انجام دهم هراس دارم و حس می‌کنم شاید نتوانم موفق شوم. آهی می‌کشم و فنجان‌ها را از آبچکان برمی‌دارم.

romangram.com | @romangram_com