#من_به_برلین_نمیروم_پارت_236


گریه‌ام می‌گیرد. نفس‌های نامیزان و داغش، بر صورتم شلاق می‌شوند. دماوند در برابرم در حال ریزش است. دیگر اسطوره محبتم دارد نابود می‌شود. این شوک، زبانم را هم بند آورده است:

- نَه..نه نمی‌زنم.

داد می‌زند:

- گفتم...بزن!

جیغ می‌کشم:

- گفتم نمی‌زنم.

در صورتم می‌کوبد. هق‌هقم تشدید می‌شود. جای دستش بر صورتم بدجور می‌سوزد؛ اما سوزش دل شکسته‌ام را کجا بگذارم من؟ این‌بار به چه حکمی مجازات شدم؟ بلندتر در صورتم داد می‌کشد:

- بهت..گفتم..بزن!..می‌کشمت...بزن!

تا سماجتم را می‌بیند، موهایم را که می‌کشد، حس می‌کنم تمام نورون‌های عصبی‌ام کش می‌آیند. کم می‌آورم و می‌گویم:

- باشه باشه...می‌زنم..خدا لعنتم کنه! چرا باهات اومدم؟

سرنگ را با دستان لرزانم می‌گیرم؛ اما حواسم پرت می‌شود و سر آن در دستم فرو می‌رود. سریع سرنگ را بیرون می‌کشم و زیر لب به جان خودم غر می‌زنم:

- بچه رو ول کردم به امون خدا! خدایا غلط کردم از این روانی عملی خوشم اومد...خدایا من رو بکش! علی‌اکبر حق داره سنگسارمم کنه! خدایا غلط کردم، بچگی کردم گـ ـناه کردم من رو ببخش... خدایا ببخش...

-خفه شو...بزنش دیگه..


romangram.com | @romangram_com