#من_به_برلین_نمیروم_پارت_235

- تو رو خدا ببخش سامیار...میشه برید؟

همه‌شان می‌روند و بعد مدت نه‌چندان کوتاهی، دماوند بازمی‌گردد. تلوتلو می‌خورد و این‌بار اساسا مست است. کم‌کم شعله‌های بیم و هراس، در درونم روشن می‌شود و دوست دارم هر چه زودتر بلند شوم و بروم. یک سرنگ هم در دستش است. به جای آنکه به دلخوری‌ام فکر کنم، ذهنم درگیر سرنگ می‌شود.کنارم، روی مبل ولو می‌شود و خمار می‌گوید:

- بـ...لدی...سر..نگ...بزنیـ...ـی؟

سریع می‌گویم:

- این چیه دستت؟

صدایش کشدارتر می‌شود:

- الکُل الآ..الانس که خفم..کنه...بَـ...رام...بزن!

- چی بزنم؟

سرنگ را به سمتم می‌گیرد و می‌گوید:

- این رو!

چشمانم گشاد می‌شوند. بر سرش جیغ می‌کشم، شاید که در این هیاهوی موزیک بشنود:

- لعنتی تو عملی‌ای؟

اخم می‌کند و یقه‌ی لباس و شالم را چنگ می‌زند و من را به سمت خودش می‌کشاند و می‌گوید:

- نـه! کار..ی که...بهت..گفتم رو...بکن!

romangram.com | @romangram_com