#من_به_برلین_نمیروم_پارت_234
- الیسیما!
دخترک موهایش را پشت گوشش میراند و میگوید:
- میشناسی نمایندهی گشت ارشادمون رو؟
دماوند از بهت خارج میشود و نیش بازش را جمع میکند. اهم اهمی میکند و میگوید:
- معرفی میکنم؛ همراه من، الیسیما!
دختر دومی بلند میخندد و میگوید:
- برو (...)! ما خودمون ته خطخطیایم!
چشمانم از این کلمات نادرست و فحاشیها باز میماند. نکند این هم جز تفریحشان است؟ این هم یکی دیگر از تغییرات ما ایرانیهاست؟ خدای من، فرهنگ ما را ببین به چه لجنزاری کشیده شده است!
پسری از پشت سرم میگوید:
- مایازون! از دخترای این مدلی تست نکردی؟ اتفاقا نشنیدی میگن هر چی دختر عشقیه زیر...
قبل از آن که اندکی فکر کنم، برمیگردم و دستم را در گوشش میخوابانم. از زور خشم، سینهام بالا و پایین میرود. پسرک مات و مهبوت نگاهم میکند و کمکم، رگ گردنش برجستهتر میشود و چشمانش باریکتر. اما من زودتر از او چشمهایم را باریک میکنم و میغرم:
- دهنت رو ببند!
دماوند من را عقب میکشاند و میگوید:
romangram.com | @romangram_com