#من_به_برلین_نمیروم_پارت_233
- بیا وسط عزیزم، چیه خودت رو پیچوندی توی این؟ خفه نشدی؟
من در این سنگر خفه شوم؟ تو خفه نشدی در این دود و هوای دمکرده؟ حس نمیکنی کسی دارد به رانهای بیپوششت چنگ میزند؟ حس نمیکنی دست هزاران نفر دارد لای موهایت میلغزد؟ برجستگیهایی که به نمایش گذاشتهای؛ فکر نمیکنی کسی دارد با اشعهی نگاهش، آنها را اسکن میکند و لذت میبرد؟ این قیافهی بزک دوزککردهای که برای خودت ساختی، حس نمیکنی شده است لایهی ضخیم و سیاهی بر درونت که از روح خدا دارد؟
میفهمی دخترک احمق؟ آری تو احمقی که نمیدانی وسیلهی لذت شدهای! آری میدانم، تو هم غرق لذت میشوی که چند نفر جذبت شوند. مورد توجهبودن خواست هر انسانی است عزیز؛ اما میدانی داری دستخورده میشوی؟ میدانی روزی خودت هم از این روکش سیاهت خسته میشوی؟ ارزش خود را تا چه حد پایین کشاندهای؛ کسی نبودی که برایت خودشان را به آب و آتش بزنند، تو را از پدر و مادرت خواستگاری کنند، برایشان دستنیافتنی شوی، محدود به این خانه و همین شب و شاید همین تخت شدهای ای عروسک خیمهشببازی!
اشکم میچکد. تو چهطور الیسیما؟ خیانتکار نشدهای؟ گناهکار نشدهای؟ امشب پهلوی دماوند چه میکنی ای مادر نمونه؟ کودک را به حال خود گذاشته، علیاکبر را رها کرده، پسر نامحرمِ عوضی لاابالی که مانند همینهایی است که داری به چشم میبینی و از برایشان سر تاسف تکان میدهی، در کنار تو چه میکند؟ اینبار دیگر توجیه نکن دختر؛ پاسخ بده ای درس عبرت زنهای دیگر، ای گناهکار فراموشنشدنی، ای مادر، ای همسر خیانتکار! بگو از تو، در کتابها چه بنویسند؟ چهگونه بگویند تا اشتباهاتت درس عبرت بهتری باشند؟ کجای زندگیهای اصیل ایرانی، عشقهای مثلثی دیدی؟ کجای کتاب محمد(ص)، متاهلبودن و خــ ـیانـت به همسر دیدی؟ کجای الگوهای ایرانی دیدی عاشق ایکس باشند و همسر ایگرگ؟ بگو دیگر؛ طفره نرو! اشک دیگری هم میچکد و قبل از جاریشدنش بر گونهام، پاکش میکنم. حق با وجدان خفتهام است؛ من یک خیانتکار به تمام معنا هستم!
صدای دماوند را میشنوم:
- اوه بچه ها...سلام! چی کار دارین میکنین؟
صدای ظریفی را میشنوم:
- هیچی بابا، این حاجخانمی اشتباه اومده مسجد رو!
قاهقاه میخندند. خنده دارد لعنتیها؟ حجاب من خنده دارد؟ مگر ادعای روشنفکریتان نمیشود؛ آیا این هم در قاعدهی "روشنفکر"بودنتان است؟ اینکه من با شما فرق دارم خنده دارد؟ چادر از سر بکشم، شال را عقب که نه، کلا در بیاورم، مانتویم را از وسط پاره کنم، پاچههای شلوارم را بالا بدهم و موهایم را افشان کنم خوب میشود؟ دیگر نمیخندید و بهبه و چهچه میکنید؟ توجه شماها به چه درد من میخورد وقتی خدایم از من روی برمیگرداند؟
دماوند سرخوش میخندد:
- راست میگیدا!...حاجیه؟ برگردین سمت من ببینم تا ماه رو رؤیت کنید عید فطرتون شه!
از کلهام دود بلند میشود. لعنتی نشناخت؟ ببین دوستدارِ چه بیشخصیتی شدهام؛ این مرد مانند بقیه است! به سمتش برمیگردم و ابرو در هم میپیچانم و با غیظ میگویم:
- مزاحم جشن هالووینتون نشم یه وقت؟
مات میماند و لب میزند:
romangram.com | @romangram_com