#من_به_برلین_نمیروم_پارت_232
و دگرباره موزیک، دود، نورافکن!
سرم گیج میرود. با خودم فکر میکنم این چه جهنمدرهای است که دماوند مرا دعوت کرده است. خیر سرش گفت "میخوام ببرمت یه جایی بعد این همه بدبختی، یه کم بهت خوش بگذره!" نمیدانم؛ انگار تفریحها عوض شده است. چهگونه با کمکردن لباسهایم، غلیظکردن آرایشم، سیگار در دست گرفتن و گمشدن در دود، به سلامتی و پایداری شاتشات مشـ ـروب و الکل بالارفتن، موادزدن، لمدادن در بغل کسی که نمیشناسی، رقصیدن همپای رقـــص نور، با عشوهآمدن، رد و بدلکردن شماره، تلاش برای مخزدن، رابطهی نامشروع و هزار کوفت و زهرمار دیگر، حالم عوض میشود؟ شنیده بودم زمانه آدمها را عوض میکند؛ اما انگار خیلیها را "عوضی" کرده است!
مانند قطره در دریا، سوزن در انبار کاه، در بیفرهنگی گم شدهایم! چه بگویم؟ مگر زادگان کوروش، قسمخوردگان به کتاب محمد(ص)، رامکنندگان مغول، نوادگان آدم و حوا، دانشمندان پارسی که میخواستند تا ثریا بروند، اینچنین بودند؟
من در این خرابشده چه میکنم؟
چادرم کشیده میشود و برمیگردم و پسری را میبینم که با لبخند چندشآوری میگوید:
- جیگر خودت رو چرا قایم کردی؟
دستی دور شانهام حلقه میشود و شیطان دیگری را در قالب دختری با آرایش زننده میبینم که با به نمایشگذاشتن ردیف دندانهایش، میگوید:
- اوه بِیبی، چادرت رو گرفت؟ برم اوفش کنم؟ نترس گوگولی، اینجا همه محرمن!
با حرص و غیظ چادرم را چنگ میزنم؛ حس میکنم بی چادر، فرماندهی بیسلاحم! انگار کسی بر تنم چنگ میاندازد، خدای من انگار بیپوشش جلویشان قرار دارم! چرا اینچنین نگاهم میکنند؟
میخواهم چادرم را بر سر بزنم که باز کشیده میشود. دختر و پسری را کنار هم میبینم، با نگاه مستشان خیرهام میشوند و پسرک، با لحن کشیده حاصل از مستیاش میگوید:
- اِ؟ حاجخانمی؟ کی شما رو دعوت کرده؟
دخترک با غر و غمزه میخندد و حرکت مزخرفی انجام میدهد که چشمانم را بر هم میگذارم تا نبینم! صدای حرکت چندشآورشان، حالم را به هم میزند. لعنت به تو دماوند؛ ببین چهطور حالم را خوب کردی!
دخترک در کنار پسر، چشمکی میزند و میگوید:
romangram.com | @romangram_com