#من_به_برلین_نمیروم_پارت_231

- بابای تو هم ختم روزگاره الیسیما! ازش الکی بت ساختی و این بت رو داری می‌پرستی...حالا بیا و عین یه آدم معمولی نگاهش کن! جز یه گلِ مبدل‌شده به بت، دیگه چی می‌بینی؟

اسم واقعی بابات، اردلان ملکشاهیه که عوضش کرد به سام سپهری. فامیلی واقعی منم، همایونیه که بعد شد حاتمی و الآن هم مرکل! می‌بینی الیسیما؟ بتت در حال ریزشه! البرز خیلی سعی کرد با منطق و حرف‌زدن و معامله باهاش حرف بزنه لکن که راضی شه چهاردنگ شرکت رو برگردونه؛ ولی سام..هه سام چیه؟ اردلان به هیچ صراطی مستقیم نبود! البرز هم میفته تو خط مدرک جمع‌کردن و تهدید و ... و اردلان راضی میشه از شیش‌دنگ، دودنگ شرکت رو به البرز بده، معادل سهم خودش از شرکت و اینم در صورتیه که البرز بیاد و در شرکت با مزد خیلی کمتر کار کنه! البرز هم که اون وقتا یه آس و پاسه و هیچ پولی نداره، قبول می‌کنه به امید اینکه یه روزی حقش رو بگیره.

اینکه اردلان بیشتر کارا رو روی دوش البرز می‌ذاشت واسه همین بود!

شرکت ساز و کارش راه میفته و به قولی چرخش شروع به چرخیدن می‌کنه؛ اما... دروغ دیگه‌ی بابات!

اینکه تو بچه‌ی الی و مجیدی! در حقیقت نه الی وجود داره نه مجیدی! تو دختر اونی با یه زن دیگه که البرز هم نمی‌دونست..تو دختر واقعی اونی که دوتاشون ولت کرده بودن به حال خودت؛ تو پنج‌سال توی یتیم‌خونه بودی و بعد سر اردلان می‌خوره به سنگ و تو رو در میاره. برای اینکه گندکاریاش رو نشه، این داستان رو سر هم می‌کنه و حتی همین شر و وری رو که به تو گفته بود، به دایه‌اش که اسمش یادم نیست و البرز هم میگه...

بعدها البرز حقیقت رو از زبون خود اردلان می‌شنوه. آره قبول دارم؛ قبول این حرفا برات سخته، چیزی که من از اردلان گفتم، با تصوری که تو از اردلان یا بهتره بگم سام داری، اصلا مطابقت نداره. حتی البرز هم میگه بعد از برگردوندن تو یه آدم دیگه شد. از اون روحیه خشن و بی‌رحمش کشیده شد به پدری مهربون برای تو و یه دوست خوب برای البرز؛ اما بحث سر پول و سهم کارخونه که می‌شد، باز دعواشون به راه بود. البرز می‌گفت هیچ‌وقت دلیل این همه حرص سام رو سر شرکت نفهمید... و اینکه پدرت به‌خاطر دلیل ابلهانه‌ای که توی ذهن توئه نمرد، بلکه خودکشی کرد. روز قبل مرگش توی شمال، با البرز ملاقات داشته و باز سر کارخونه دعواشون میشه. می‌گفت حالش اصلا خوب نبوده و البرز فکر می‌کرده به‌خاطر رفتن شیرین از ایرانه. هیچ‌وقت نفهمیدی بابات با زدن آمپول هوا به خودش مرده؟ تو چه‌قدر ساده‌ای آخه دختر.. هیچ‌وقت حتی پیگیر علت مرگ اردلان و پزشکی قانونی و اینا هم نشدی؟! فقط برگشتی به همه گفتی رفتم مدرسه وقتی برگشتم دیدم بابام نیست زنگ زدم به سام، گفت بابات بیمارستانه! رفتم و دیدم بابام مرده و نپرسیدی چرا! این‌قدر ساده بودی گفتی واسه‌ی یه نفرین!؟ هه! تو مقصر مرگ بابات نیستی، این رو گفتم بدونی که دیگه عذاب وجدان نداشته باشی.. هرچند ممکنه یکی از دلایل خودکشیش باشی، به قول خودت با سماجت‌هات سر ازدواج و عاشقیت و این حرفا.. اینم بگم که اون روزی که برگشت، برنگشته بود که با تو ازدواج کنه، برگشته بود... نمی‌دونم! این رو دیگه جدی نمی‌دونیم... شاید برای اینکه آخرین روزش رو کنار دخترش باشه. البرز می‌گفت زندگی اردلان پر حفره بود که نمی‌شد خیلی‌هاش رو فهمید.. مثل اینکه دقیقا چرا خودش رو کشت؟ مادر تو کی بود؟ چرا ولت کردن به حال خودت توی یتیم‌خونه و چرا برت گردوندن و ...؟ اینا رو نگفتم که اون بیچاره رو که مرده جلوی تو خراب کنم، بدون که اون همه‌ی تلاشش رو کرد تا پنج‌سالی رو که تو رو عین یه آشغال دور انداخته بود، برات جبران کنه که فکر کنم نتونست. پس دیگه بابای من حروم‌خور نیست؛ فهمیدی که...هر چی ورداشته، حق خودش بوده و حتی برای چیزایی هم که جز چهاردنگ شرکت ورداشته، بیش از بیست‌سال برای بابات خرحمالی کرده پس حقش بوده! شاید تو بگی نه؛ ولی....نظر من اینه.

زندگی من و تو، بابات و حتی بابای منم پر از حفره‌اس... نمی‌تونیم همدیگه رو درک کنیم؛ چون جای هم نیستیم و حتی نمی‌تونیم همدیگه رو قضاوت کنیم، فقط می‌تونیم بشنویم قصه‌ی همدیگه رو. بارها به من گفتی چرا برنگشتی پیش مامانت و از این حرفا! چرا مادر بدبختت رو هشت‌سال چشم به انتظار نگه داشتی. ببین الآن من دلیلم رو بهت میگم، اونم چون بارها ازم پرسیدی؛ ولی بدون حق قضاوتم رو نداری؛ چون این قلبی که توی سینه‌ی من می‌تپه، با قلب تو بی‌نهایت متفاوته! پس حس‌هامونم شبیه هم نیست...تو خودت ده‌سال بیشتر اردلان رو پس زدی؛ چون فهمیده بودی بچه‌اش نیستی و بهت دروغ گفته؛ پس چه‌طور من رو قضاوت کردی؟

می‌دونم که سمیه همه‌چی رو برات گفته... اشکال نداره، یه بارم از زبون من بشنو. ببین... من هیچ‌وقت کنار خانواده‌ی طاهری خوشبخت و خوشحال نبودم. از اولم مشخص بود گروه خونیم بهشون نمی‌خوره؛ بحثم فقط به عقایدشون و باورهاشون نیست، که البته اینم یه بخش قضیه‌اس؛ اما همه‌ی قضیه نیست...سمیه به من سخت می‌گرفت، به زور می‌خواست من رو تبدیل کنه به چیزی که نیستم. نمیگم مادر بدی بود، منکر زحمتایی که برای من کشیده نمیشم؛ اما هیچ‌وقت نگاه نکرد ببینم من چی می‌خوام و چی دوست دارم.. یه جورایی فوق‌مستبدانه! من همیشه سرکوب شدم، می‌فهمی این یعنی چی؟ و اون درست هیجده‌سال تموم به من دروغ گفته بود. در مورد هویتم، اینکه واقعا کی هستم و چی هستم! می‌بینی الیسیما؟ وضعیت من و تو خیلی مشابه همه؛ ولی نمی‌دونم چرا نتونستی یه کم من رو درک کنی! وقتی برای بار اول، توی یه صندوقچه عکس البرز رو دیدم، اونم کنار مادرم، می‌فهمی برای یه بچه پونزده‌ساله یعنی چی؟ پشت عکس تاریخ خورده بود و نوشته شده بود " سمیه و البرز؛ عشق ماندگار" اینکه توی این سن حساس خودت رو گم کنی، می‌فهمی یعنی چی؟ همه‌ی فکر و ذهنم این شد بفهمم این آدم کیه و بالاخره با دیدنش توی بولینگ، شک کردم که نکنه خودش باشه! آخه چندسال گذشته بود و قیافه‌اش با عکس فرق می‌کرد...

بعد از قضیه شمال‌رفتن و اینا، یه روزی البرز رو بین راه مدرسه‌ام دیدم و نشستیم خیلی منطقی با هم حرف زدیم و من فهمیدم که پدر واقعیم کیه! یه تصمیم خیلی آنی بود، اینکه یه نوجوون هیجده‌ساله باشی و از قضا یه عالم هم با مادرت تناقض داشته باشی و عشق خارج باشی! همه‌ی اینا شد دلیل تا من باهاش برم برلین. البته بهم هم گفته بود نخوام بیام هم به زور من رو می‌بره؛ ولی کجای کار بود که بدونه بچه عنان از کف داده؟! می‌دونی الیسیما؟ منشأ نصف بیشتر بدبختی‌های من و تو و علی‌اکبر برمی‌گرده به تصمیم‌های آنی نوجوونیمون...اینکه توی این سن فکر می‌کردیم بچه‌ایم و هر تصمیمی بگیریم کوچیک و بی‌ارزشه و تاثیری رو آینده‌امون نداره؛ ولی بعدها فهمیدیم همون گندهایی که زدیم، چه گندآب بزرگتری به‌وجود آورده! مشکل ما سه‌تا این بود که هیچ‌وقت هم هیچ تلاشی برای درست‌کردن اون گندی که زده بودیم، نکردیم و فقط ادامه دادیم؛ درست مثل معماری که اولین آجر رو کج گذاشته بود! البرز برای من بهترین رو ساخت، برای من زندگی محشری که همیشه آرزوش رو داشتم ساخت. بهتر از همه، بهم ارزش داد..گذاشت خودم برای خودم تصمیم بگیرم، بعضی جاها سخت‌گیری‌هایی داشت؛ ولی قدرت تصمیم‌گیری بهم داد... بعد هیجده‌سال حس کردم من هم مهمم! بعد هفت‌سال، با البرز سر موضوعی بحثم شد که نصفشم به‌خاطر تو بود و من برگشتم ایران. گفتم می‌خوام برم الیسیما رو بردارم بیارم که کلا مخالف بود. همیشه مامانم رو مخفیانه دید زدم وقتی زنده بود، نگاهش کردم؛ ولی جلو نرفتم... اون در حق من نامردی بزرگی کرده بود الیسیما... نمی‌تونی من رو بفهمی؛ چون جای من نیستی! من به‌خاطر مامانم تبدیل شده بودم به یه آدم دورو، یادته حتی بهم تیکه هم پروندی؟ همیشه هواش رو داشتم دورادور؛ ولی جلو نرفتم؛ چون این دلم نذاشت! البرز باهام شرط کرده بود که اگه می‌خوام با اون باشم، باید دور شخصی به اسم سمیه رو خط قرمز بکشم! من البرز رو دوست داشتم، نمی‌خواستم حتی دورادور به عهدی که باهاش بسته بودم خــ ـیانـت کنم. توی بیمارستان هم، لحظه‌های آخر عمرش، از ته دلم براش حرف زدم و گریه کردم. بـ ــوسه‌ای که روی پیشونیش زدم، حقیقی‌ترین بـ ــوسه‌ای بود که بهش دادم؛ ولی بیشتر از اونم نمی‌خواستم پیش برم.

منم مادرم رو خیلی زیاد دوست داشتم؛ ولی خودش می‌دونه که چرا این دوست‌داشتن رو نابود کرد. دیگه دلم نمی‌خواد بیشتر از این چیزی بگم... فقط این رو بدون، یه جایی به بزرگی آسمون توی قلبم، برای مادرمه، برای سمیه! سمیه‌ای که البرز رو ول کرد به حال خودش، درسته اون موقع‌ها البرز وضع خوبی به‌خاطر مردن خواهرش و مشکلاتش با سام نداشت و گذاشت و رفت؛ ولی اون می‌تونست هر طور شده یه خبری به البرز بده. بعدها فهمیدم که نه خودش این کار رو کرد، نه بابای علی‌اکبر گذاشت این کار رو بکنه و اون البرز رو از دیدن بچه‌اش محروم کرد. خیلی حرف زدم می‌دونم؛ ولی باید اینا رو می‌گفتم تا بدونی و روشن شی الیسیما! حقیقت تلخه؛ ولی باید بدونیش؛ هر چه‌قدر هم که تلخیش زندگیت رو زهر کنه! بدون زندگی تو و من، مجموعه‌ای از خــ ـیانـت‌ها، بی‌مهری‌ها، اجبارها، نفرت‌ها، اشتباهات، بدبختی‌ها و گاهی عشق بوده. می‌تونی بمونی برای من و بذاری چندسال هم برای خودمون، با عشق، زندگی کنیم؟

بار دیگر اوق می‌زنم و این بار جیغ می‌کشم:

- سام من اردلان نیست!

***

موزیک، دود، نورافکن!

romangram.com | @romangram_com