#من_به_برلین_نمیروم_پارت_230


گریه می‌کنم؛ مانند همیشه. این اشک‌های من، مدام آماده به خدمتند. غده‌ی اشکین من، کاش از کار بیفتد!

دلم می‌خواهد قلم در دست بگیرم و حکایت تلخ زندگی خودم را بنویسم. این درام عاشقانه، این تراژدی پایان‌ناپذیر را بنویسم. از همه‌ی تلخی‌ها و رنج‌هایی که بر من گذشت بگویم، از تمام بی‌مهری‌هایی که چشیدم و از سختی‌هایی که کشیدم و حقارت‌هایی که دیدم بگویم؛ اما آن‌قدر خسته‌ام که دیگر حال همین را هم ندارم. نمی‌دانم کجای کار را اشتباه آمدم، نمی‌دانم کجا اشتباه قدم برداشتم که این‌چنین، از زمین و آسمان بر من بارید! به هیچ فردی در زندگی‌ام اعتمادی نیست؛ تمام اسطوره‌هایم قالب‌های توخالی درآمدند و تمام عزیزانم یک نقطه کوچکِ محو شدند؛ طوری که انگار از اول هم نبودند. هیچ‌وقت نمی‌شود کسی را برای همیشه دوست داشت؛ مطمئنا روزی می‌رسد که دورش خط کشیده شود، امکان ندارد نشود.

از دماوند می‌خواهم تنهایم بگذارد؛ اما نمی‌رود. حرف‌هایش از دست‌هایی که آن پشت، خونین به دروغ و ریا بودند، پرده برداشتند! آه الیسیما، می‌دانی چرا بیشتر از همه زخم خوردی؟ چون چه وقتی نوجوان بودی چه وقتی بزرگ شدی، همیشه رو بازی کردی، هفت‌خط روزگار نبودی که این چنین تنت به دست روزگار خط‌خطی شد! روزگار را زخمی نکنی، اوست که تو را زمین می‌زند.

چشم‌هایم را می‌بندم و به تیر چراغ برق که در کنار جدول ایستاده، تکیه می‌زنم و مرور چندلحظه پیش دست خودم نیست!

دماوند: همیشه فکر می‌کردی بابات یه مرد فوق‌العاده مهربونه که از سر دل‌رحمی، داره تویی رو که بچه‌ی یه زن خیانتکار و یه مرد موادفروش لاابالی هستی نگه می‌داره؟ فکر می‌کردی این تندیس صداقت و راستگوییِ که روبروته؟ و وقتی بابای من اومد برلین، گفتی "کفتارصفت لاشخور" پولای بابای بدبختم رو کشید بالا؟ نه عزیزم... همش پوچه! اینایی که تو مشتته، پوچ‌های به ظاهر گلن!

قصه‌ای رو که برام تعریف کردی وقتی شنیدم، می‌خواستم راستش رو بهت بگم؛ ولی دلم نیومد! ولی حالا که خودت خواهان شنیدن حقیقتی، همه‌چی رو برات میگم. شصت‌سال پیش، پدربزرگای من و تو، یه کارخونه راه می‌اندازن. چهار به دو؛ یعنی چهاردنگ سهم پدربزرگ من، و دودنگ سهم پدربزرگ تو! بعد انقلاب، کارخونه مصادره میشه و دست انقلابی‌ها میفته و پدربزرگ من فرار می‌کنه به انگلیس و پدربزرگ تو رو می‌گیرن و به خاطر فعال سیاسی بودن و کشت و کشتارهاش وقتی افسر ارتش بوده، اعدام میشه؛ چون سماجت خاصی داره و حاضر به همکاری با انقلاب نوپا هم نمیشه. بابا بزرگم می‌میره؛ ولی قبل از مرگش به پسرش که البرز باشه میگه که برگرده ایران و کارخونه رو بفروشه و سهمش رو ور داره.

با ناباوری به او گفتم:

- اما... اما.. سام...

با جدیت می‌گوید:

- حرفای سام رو فراموش کن! حرفای من رو بشنو. بعد اگه خواستی قبول کن نخواستی هم که ...

بابام برمی‌گرده؛ ولی می‌بینه ای دل غافل! جناب سام زده با شرکت و برای خودش دم و دستکی راه انداخته. با هویت جعلی و پول برای خودش داره خوش می‌گذرونه.

- هو..هویت جعلـ..ی؟

پوزخند می‌زند:


romangram.com | @romangram_com