#من_به_برلین_نمیروم_پارت_229

منم متعجب گفتم چی دارم؟ گفت سیگار! بده بکشم دارم می‌میرم... بهش گفتم ندارم و گفت برام سیگار بیار... سرش رو بلند کرد که با دیدن قیافه‌اش می‌خواستم بالا بیارم. همه‌ی آرایش احمقانه‌اش، روی صورتش پخش شده بود و بی‌تعارف، شبیه جن شده بود! وقتی چهره‌ی جمع‌شده‌ام رو دید، بهم گفت می‌دونم می‌خوای بالا بیاری؛ ولی اول برام سیگار بیار! ازش پرسیدم سیگار بیارم برام میگی چی شده؟ گفت باشه و منم از یکی از مسئولین اون‌جا خواستم یه نخ بده...بعد کلی مخالفت به اصرارم، یه نخ سیگار از بین وسایلی که از بقیه گرفته بودن، بهم دادن و منم بهش دادم.

تا سیگار رو دید، سریع ازم گرفتش و با فندک توی جیب‌های شلوارش، آتیشش زد و دودش رو فوت کرد توی صورتم. عصبانی شدم و رفتم سرجام نشستم. اساسی از خیر فهمیدن قصه زندگیش هم گذشته بودم، فقط می‌خواستم سیگارِ رو بکشه و بره! یه سیگارکشیدن رو کلی طول داد، منم خسته رفتم تا بگم این رو اشتباهی آوردن که دخترِ از پنجره‌ی اتاق فرار کرد. تا من برگشتم، فقط پنجره‌ی باز و اتاق خالی رو دیدم. رفتم لب پنجره و دیدمش که داشت لنگان‌لنگان در می‌رفت.

دیگه ندیدمش تا چندماه دیگه... وقتی داشتم می‌رفتم حوزه، گوشه‌ی سطل آشغال یه دخترِ رو دیدم. اول فکر کردم اشتباه کردم؛ ولی وقتی رفتم نزدیک دیدم یه دختره و از قضای روزگار همونه. تا من رو دید، آویزونم شد ببرمش خونه.. ولش کردم و خواستم برم که دلم نیومد. برگشتم و بهش گفتم که می‌رسونمش... خدا می‌دونه با چه خفت و خواری رسوندمش تا خونه. هر کی می‌دیدمون، با دیدن سر و وضع دخترِ، وحشت می‌کرد! وقتی رسیدیم به آدرسی که داده بود، با دیدن خونه دهنم باز مونده بود. دخترِ پول همراهش نبود و اون‌قدر خمار و به نظر نشئه می‌اومد که نمی‌تونست حتی راه بره! کرایه رو حساب کردم و خواستم داد بزنم سرش که من رو مسخره‌ی خودش کرده؛ اون رو چه به این خونه! ولی وقتی کلید انداخت به در، اساسی موندم..بدون تشکر در رو بست و رفت داخل. منم با حرص از اتلاف وقتم برگشتم...

بعدها، بازم گرفتنش و این بار خودش همه‌چیز رو برام گفت. از اینکه کسی رو نداره، پدر و مادرش اون رو به عمه‌اش سپرده بودن و عمه مرده و اون مونده با کلی پول و پدر و مادری که ازشون خبری نیست. می‌گفت هر چی گشته نشونی از پدر و مادرش پیدا نکرده...حالا هم شده یه دختر ولگرد معتاد! خیلی بدبخت بود، دلم براش می‌سوخت و از طرفی، از وضعیت گندی که داشت هم حالم به هم می‌خورد. همسن من بود تقریبا؛ اما از نظر عقلی و رفتاری بچه‌تر از یه نوجوون شونزده‌ساله بود؛ خیلی خیلی بچه و نادون. اینکه چه‌طور شد حاضر شدم کمکش کنم، چی شد که ازش خواستم یه مدت بیاد مؤسسه و سعی کنه با کمک مشاوره و اینا زندگیش رو عوض کنه رو خودمم نمی‌دونم؛ یه تصمیم کاملا آنی بود؛ ولی کم‌کم ازش خوشم اومد...بهش دلبسته بودم. روکش جلفش که کنار رفت، من یه دختر معصومی رو دیدم که سعی می‌کرد مغروربازی دربیاره. من خودم یاسمن رو ساختم؛ خودم تبدیلش کردم به شخصیت جدیدی که تو دیدی، بقیه دیدن. غدبازی‌هاش، معصومیت، سردیش، مهربونیش، غرورش، شخصیتش، قیافه‌اش، شدن جوری که من می‌خواستم.

کم‌کم شالش اومد جلو، موهاش رفتن تو، مانتوهاش بلند شدن، شلواراش از تنگی و چسبونی دراومدن، حرکتای جلفش، لات‌بازی‌هاش، سیگارکشیدناش، با تیغ بازی‌کردناش کنار رفت و شد یه آدم جدید. کسی که من از بی‌آلایشیش، از اینکه حفره نداشت تو زندگیش، اینکه حس می‌کردم می‌شناسمش و همه‌چیش رو می‌دونم، من اینا رو دیدم و دوستش داشتم...صیغه کردیم و اون هم من رو با تمام مشکلاتم پذیرفت. زندگی جدیدی رو شروع کردیم و ...

اینکه نمی‌دونم چه بلایی سرش اومده، زیادی کشنده‌اس برام الیسیما... فکر اینکه نکنه بلایی سرش اومده باشه، نکنه دزدیده باشنش، چه می‌دونم خفتش کرده باشن جایی و ... ولی به تنها چیزی که فکر نکردم این بوده که اون من رو ول کرده باشه به حال خودم! خــ ـیانـت؛ تنها چیزیه که هیچ‌وقت توی این پنج‌ماه بهش فکر نکردم.

بی‌صدا اشکش را از گوشه‌ی چشمش پاک می‌کند و ادامه می‌دهد:

- خیلی منتظرم که برگرده الیسیما...خیلی!

***

از ماشینش پیاده می‌شوم. احساس می‌کنم مغزم کار نمی‌کند و هر آن دلم می‌خواهد همه‌ی حقیقتی را که شنیده‌ام از گوش‌هایم بیرون کنم؛ اما نمی‌شود و این حجم شوک، در من ناتوانی ایجاد می‌کند که حتی قادر به ایستاده نگاه‌داشتن خویش نمی‌شوم. این همه حقیقت تلخ جدید، کوله‌باری سنگین بر روی شانه‌های نحیفم شده است. خدایا مرا می‌بینی؟ کمی کمتر! این بارِ کوله‌بار را کمی سبک‌تر کن. در سن بیست و پنج‌سالگی، گوژپشتی فرتوت شده‌ام و خودت می‌دانی دیگر دارد از آستانه‌ی تحملم گذر می‌کند!

آه می‌کشم و کنار جدول‌کشی خیابان می‌نشینم و اوق می‌زنم. می‌خواهم روی خودم و این لجن‌زاری که لقب زندگی مرا گرفته است، بالا بیاورم. می‌خواهم اندرونم را از وجود کثیفی و نجاست پاک کنم؛ می‌پرسی نجاست چه؟ بگذار برایت خواهم گفت. بوی تعفن‌گرفته‌ام از این کثیفی و نجاست؛ پرت شده‌ام و در این باتلاق گیر افتاده‌ام. دست و پا هم می‌زنم؛ اما فایده ندارد؛ چون نمی‌شود خلاصی یافت. من تا ابد در این باتلاق می‌مانم و آرام‌آرام خودم هم به این باتلاق می‌پیوندم.

صدایش میان افکارم جهش می‌زند:

- الیسیما!

سوهان بر روی سطح شیشه‌ای نازک دلم شده است؛ صدایش را می‌گویم. دیگر حتی نمی‌خواهم او را ببینم. دلم می‌خواهد بروم یک جایی در تنهایی خودم، غریبانه و تنها، برای خودم سوگ بگیرم.

romangram.com | @romangram_com