#من_به_برلین_نمیروم_پارت_228
یک تای ابرویش را بالا میدهد و میگوید:
- فعلا معلوم نیست چرا نیست..
بغض را سعی میکنم پس بزنم:
- تو چرا بچه رو آوردی اینجا؟ میفهمی من حس مادری به این بچه پیدا کردم یعنی چی؟
نالان میشود:
- تنها راه ممکنم بود... تو بودی چیکار میکردی؟
میخواهم چیزی بگویم که میگوید:
- خواهش میکنم بس کن... من این روزا اصلا حالم خوب نیست الی... هر شبم رو به این امید صبح میکنم که یه خبری از یاسمن پیدا کنم... بیخبری ازش داره من رو میکشه... میفهمی؟ دوستش داشتم! الآنا که نیست، انگار یه قطعه از وجودم نیست!
دستهایش از روی بازوهایم کنار میرود. آهی میکشم و در دل میگویم:«ولی من برم حتی دنبالمم نمیگرده!»
دیگر دلم نمیخواهد حرفهایش را بشنوم. دلم میخواهد بروم کنار آیلین و تا صبح با چشمان تارم نگاهش کنم. اگر بیدار شد، شیرش بدهم. ترسید، در آغوشش بگیرم. دوست ندارم از عشق همسرم به زن دیگری بشنوم؛ همانطور که او مسلما نمیخواست از عشق من به دماوند بشنود.
اما خودش به حرف میآید و به یکی از سوالهای در ذهنم پاسخ میدهد. هر چهقدر هم که جوابش جگرسوز باشد، میمانم تا بفهمم.
علیاکبر به روبرویش خیره میشود و میگوید:
- بیست و یه سالم بود. توی یه مؤسسه خیریه بودم؛ از اینا که به جوونهای فراری و اینا کمک میکردن و اینایی رو که از پارتیها جمع میکردن، ارشاد میکردن. یه روزی، یه دختری رو آوردن با وضع ناجور. میگفتن توی خیابون جمعش کردن و کسی رو هم نداره انگاری... اولینبارم نبود که از اینا دیده بودم؛ ولی فکر میکردم کسی که قراره من ببینمش، یه پسر باشه! بلند شدم تا برم بگم این رو اشتباهی آوردن که یه حسی من رو نشوند؛ حس کنجکاوی بیش از حد. اینکه این دختر که به شمایلات و ریخت و لباسش نمیاد از این بدبخت بیچارهها باشه، چرا کسی رو نداشته! هر چی ازش میپرسیدم جواب نمیداد. از هر دری سعی میکردم باهاش حرف بزنم، حتی سرشم بلند نمیکرد. تنها چیزی که میدیدم، موهای فر با رنگهای فانتزی مزخرفش بود و لباسهای عجق وجق! دیگه داشت حالم به هم میخورد. خسته هم شده بودم. دیگه اساسی خواستم بلند شم و برم که یه چیزی گفت... بار اول نفهمیدم...ازش خواستم یه بار دیگه بگه که گفت "داری؟"
romangram.com | @romangram_com