#من_به_برلین_نمیروم_پارت_227
مات نگاهم میماند. میدانستم اینجای خط کم میآورد؛ پس حال که او متوقف مانده، من میتازانم:
- میبریش... میدونم... بیمعرفت... من بدون این بچه میمیرم...میفهمی؟ نمیتونم زنده بمونم! بهش عادت کردم، همه زندگیم شده. دیدی امروز چهطوری شدم؟ حتی وقتی دیدمش هم تا یه ساعت آروم نشدم، دیدی یه لحظه هم ولش نکردم و محکم گرفته بودمش؟ آره بچهی یاسمنه، میدونم، لعنتی درد منم همینه! بچهی یاسمنه؛ ولی من به این بچه حس مادری پیدا کردم.
هیچچیز نمیگوید و صامت مانده است. سینی را کنار میزنم و با مشت لرزانم بر بازویش میکوبم و با چشمان تارم و عمق ناراحتیام میگویم:
- چرا این بچه رو آوردی؟ چرا؟ چرا کاری کردی وابستهاش شم؟ من رو یه وسیله دیدی؟ گفتی ازش کار بکشم، بچه رو بزرگ کنه تا یاسمن برگرده، وقتی هم یاسمن اومد من میبرم بچه رو و هر بلایی هم سر الی اومد به درک!
مشت دیگری میزنم و به حنجرهی داغانم فشار میآورم و میگویم:
- منم همین فکر رو کردم. گفتم یکیدو روز هواش رو دارم تا مادرش برگرده... خودت گفتی الی اینو دو سه روز نگه دار! دو سه روز شده چهقدر؟ شده پنجماه! میفهمی علیاکبر؟ پنجماهه؛ من توی پنجماه همهی دین و ایمونم رو به این بچه باختم! وقتی میگه "ماما" جونم براش در میره، بعد تو میخوای ببریش؟ ببریش بدیش به یاسمن بگی اینم دخترت صحیح و سالم؟ یه بار خدا بچهام رو گرفت، این یکی رو تو میخوای بگیری؟
علیاکبر دستانم را میگیرد و آرام میگوید:
- الی؟ آروم باش...فعلا که چیزی نشده.
با تهماندهی امیدم میگویم:
- اگه بشه چی؟ یاسمن برگرده بچه رو میبری؟
جدی درون چشمانم نگاه میکند:
-خودت رو بذار جای یاسمن؛ بچهات رو میدی یکی دیگه؟
به لرزش صدایم سر و سامانی میدهم:
- میخواست بچه رو ول نکنه!
romangram.com | @romangram_com