#من_به_برلین_نمیروم_پارت_226


اشک‌هایم را پاک می‌کنم و بغض، این‌بار به تارهای صوتی‌ام چنگ می زنند و صدایم می‌لرزد:

- هی..هیچی!

علی‌اکبر چای را بر سینی می‌گذارد و میگوید:

- برای هیچی داری گریه می‌کنی؟

مکثی می‌کند و کمی تیز نگاهم می‌کند و بعد با قطع می‌گوید:

- اسم یاسمن رو بردم ناراحت شدی؟

برایش مانند کف دست شده‌ام؛ زیر و بمم را دیگر می‌داند. به چشمانم که نگاه کند، همه‌چیز را می‌فهمد. مانند سام شده‌ام و دیگر چیزی نیست که از نگاهم مشخص نباشد. آنچه در عقل و دل می‌گذرد، در مردمک‌هایم بازتاب می‌شود و تماماً بر پرده‌ی نگاهم، اکران می‌شود.

- الیسیما؟ چرا ناراحت شدی؟

دست‌هایم را در هم می‌پیچانم و نگاهم را از نگاه کنکاشگرانه‌اش می‌گیرم. چه بگویم برایش؟ مادر است مگر تا بتواند درکم کند؟ مگر "زن" است که بتواند احساسات مرا بفهمد؟ مگر از جنس " حوا " است که مالکیتم به آیلین را بفهمد؟ یا در درون قلب من است تا بداند هراسم از چیست؟ او از جنس " آدم" است و نمی‌تواند حس " حوا " را بداند!

یک طره از گیسوان بلند لختم را که به خاطرش مشکی کرده بودم، پشت گوشم می‌راند و با لحن آرامتری می‌پرسد:

- چرا بهم نمیگی الی؟

تردیدم، خود به خود، با لحن نرمش کنار می‌رود و دلم قرص می‌شود تا از درد و هراسِ درونم برایش بگویم:

- اگه...اگه یاسمن برگرده... تو... میبری آیلین رو؟


romangram.com | @romangram_com