#من_به_برلین_نمیروم_پارت_225

به پاهای برهنه‌ام نگاه می‌کنم و آه می‌کشم. از بس حواسم پی این بود که بعد از رفتن علی‌اکبر دماوند زنگ خواهد زد، همه‌چیز فراموشم شد. اصلا حواسم نبود که خودم آیلین را آماده کردم. آن‌قدر نگران شدم که بدون دمپایی، بیرون زده بودم. سعی می‌کنم چند نفس عمیق بکشم تا کمی آرام بگیرم. در انتها، لبخند بی‌معنایی می‌زنم و می‌گویم:

- از بس هول شدم.

***

روی زمین می‌نشیند و می‌پرسد:

- آیلین خوابید؟

سرم را تکان می‌دهم و کنارش، نسبتا با فاصله می‌نشینم. سینی حاوی دو لیوان چای گرم را، روی زمین می‌گذارم و می‌پرسم:

- با قند یا توت خشک؟

بی‌مقدمه می‌گوید:

- فردا که بیاد، میشه پنج‌ماه که من در به در دنبال یاسمنم و خبری ازش نیست!

باز قلب نالانم خون گریه می‌کند! قلب بیچاره‌ام از بازگشت یاسمن هراس دارد؛ اگر او بیاید، الیسیما را باید خاک کرد. می‌خواهم بغضم را قورت دهم؛ اما نمی‌توانم. دهانم خشک شده است و دیگر بزاقی نیست که به واسطه‌ی آن، بغضم راحت‌تر قورت داده شود. این فکری است که پنج‌ماه است رهایم نمی‌کند. بغضم برای شکستن به غده‌ی اشکی‌ام متوسل می‌شود و اشک‌ها روان می‌شوند. علی‌اکبر بی‌حواس به من، چایش را تلخ سر می‌کشد و من بی‌صدا، قطره‌های اشک را که مانند دانه‌های درشت تسبیح رها می‌شدند، پاک می‌کردم. چانه‌ام می‌لرزد و چشمه‌ی اشکم باز غلیان می‌شود. نمی‌توانم جلوی آن‌ها را بگیرم؛ به بازگشت یاسمن که فکر می‌کنم، ناخودآگاه اشک‌هایم روان می‌شوند.

علی‌اکبر به سمتم برمی‌گردد و می‌گوید:

- الی..

با دیدن من و نگاه غمزده‌ی خیسم، حرفش را می‌خورد. چشمانش درشت می‌شوند و متعجب می‌پرسد:

- الیسیما؟ چی شد؟ چرا گریه می‌کنی؟

romangram.com | @romangram_com