#من_به_برلین_نمیروم_پارت_224


- مامان فدات شه کجا رفته بودی؟

آیلین متعجب نگاهم می‌کند و "ماما" گفتن‌هایش را از سر می‌گیرد. به موهایش دست می‌کشم و مویه‌کنان می‌گویم:

- مامان فدای مّامّا گفتنت شه.

علی‌اکبر متعجب و تا حدودی نگران نگاهم می‌کند و می‌گوید:

- چی شده الی؟

با بغض و خشمِ ناشی از همان بغض، زار می‌زنم:

- چرا بچه رو بردی بهم نگفتی؟ فکر کردم بلایی سرش اومده، من مردم و زنده شدم!

علی‌اکبر آرام می‌گوید:

- مگه بهت نگفتم دارم می‌برمش بیرون؟ خودت براش لباس پوشوندی اصلا!

شرمنده نگاهم را از او می‌گیرم. آرام، بار دیگر، گردن آیلین را می‌بوسم و او را روی زمین می‌گذارم. علی‌اکبر نزدیکم می‌شود و چادرم را کمی جلوتر می‌کشد. خم می‌شود و در فاصله‌ی نزدیکی از صورتم می‌گوید:

- حالت خوبه الی؟

به پاهایم اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد:

- چرا بدون دمپایی اومدی بیرون؟


romangram.com | @romangram_com