#من_به_برلین_نمیروم_پارت_223

با چشمان تارم نگاهش می‌کنم. هم ناراحتم هم عصبانی؛ اما دلم نمی‌آید این حجم تلخی در دلش باشد و برایم چیزی نگوید. چیز زیادی است این که خواستم شریک غم‌هایش شوم؟ این روزها، مرهم دردهایم او بود. با این همه دل‌مشغولی و ناراحتی، کنارم بود. چرا جبران نکنم؟

دستانم را محکم‌تر می‌فشارد:

نمی‌خوام بهت دستور بدم، زور بگم و وادارت کنم به این کار؛ اما ازت خواهش می‌کنم یه مدت هوای آیلین رو داشته باشی و مراقبش باشی تا یاسمن رو پیدا کنم... می‌دونم تو شرایط خوبی نیستی، ممکنه برات سخت باشه؛ ولی خدا رو چه دیدی! شاید این یه کم از دردات رو کم کرد. یه کم مادری‌کردن برای تویی که تازه ... بچه ات رو.... از دست دادی، می‌تونه مسکن خوبی باشه.

***

-آیلین؟ یا امام حسین...آیلین کجایی؟

صدای دماوند از پشت گوشی، در میان جیغ و فریادهای من گم می‌شود:

- الیسیما چی شد؟ الو؟ چی شد؟ آیلین کیه؟

گوشی از دستم روی زمین رها می‌شود و من هراسان جیغ می‌کشم و به دنبالش می‌گردم. لعنت به من؛ بچه را به حال خودش رها کردم؟ وای نکند بلایی سرش بیاید؟ خودم را می‌کشم! به خدا قسم که یک تار مو از او کم شود، خودم را می‌کشم. اصلا من هیچ، علی‌اکبر خاکم می‌کند.

هراسان و سراسیمه، در اتاق را باز می‌کنم و همزمان جیغ می‌کشم:

- آیلین؟ آیلین بیا پیش ماما...آیلین؟

گریه‌ام می‌گیرد. خدایا، این یکی را از من نگیر. به بزرگی و جلال خودت قسم که دیگر طاقتش را ندارم. ذهنم کار نمی‌کند؛ اصلا نمی‌توانم ذهنم را متمرکز کنم تا کودکم را بیابم. کجا می‌تواند باشد؟ آشپزخانه را می‌گردم که نیست و باقیِ اتاق‌ها، نکند از بالکن افتاده باشد؟ همه جا را می‌گردم و نیست؛ نیست که نیست!

اشک‌هایم را پس می‌زنم و دست‌های لرزانم را به چادر می‌رسانم. گوشی را که جدیداً علی‌اکبر برایم خریده بود، از روی زمین بر می‌دارم تا به او زنگ بزنم؛ اما خاموش شده است."اَهی" می‌گویم و زیر لب به خدا التماس می‌کنم و با چشمان تارم سعی می‌کنم همه جا را دقیق بگردم و با ذهن نالانم، به این فکر می‌کنم که کجا ممکن است باشد.

چادر را بر سرم محکم می‌کنم و در را باز می‌کنم. تمام پله‌ها را یک‌نفس پایین می‌دوم و حتی یک جا زمین هم می‌خورم. درد شدید و غیرقابل تحملی را در قسمت زانویم احساس می‌کنم. لب می‌گزم. نمی‌توانم بلند شوم؛ اما مگر قلبم طاقت نشستن و بی‌خیالی دارد؟ دست به نرده‌ها می‌گیرم و برمی‌خیزم. هق‌هق‌هایم، سکوت راه‌پله را شکانده است و این من هستم که از عمق وجودم برای آیلینی زار می‌زنم که نباشد، من هم دیگر نیستم!

در را با دست‌های لرزانم باز می‌کنم که همزمان علی‌اکبر را آیلین به بغل می‌بینم. سریع به سمتشان می‌دوم و آیلین را از آغوش علی‌اکبر می‌گیرم و تا جان دارم می‌بوسمش و می‌بویمَش.با هق‌هق می‌گویم:

romangram.com | @romangram_com