#من_به_برلین_نمیروم_پارت_222
علی اکبر پاسخ میدهد:
- بیشتر پیش خودم؛ ولی خب سپرده بودمش دست یکی از دوستام. چیکار میکردم؟ میتونستم ورش دارم بیارمش خونه؟ بگم این کیه؟ تو هم که تازه بچهمون رو از دست داده بودی... الآنم دیگه راهی برام نمونده بود، مجبور شدم بیارمش...
یعنی به فکر من هم بوده است؟ چه اتفاق میمونی بعد از هشتسال دوری و نفرت! کاملا دراز کشیدهام. او هم بالطبع روی فرش نرم، دراز میکشد و کوسنی را زیر سرش میگذارد. به سمت من میچرخد و من با لحن آرامی میپرسم:
- چی شد با یاسمن آشنا شدی؟
سرش را میچرخاند و میگوید:
- دیگه زیادی حرف زدیم.
-علیاکبر، من این همه با تو راه میام... به بچهات که نگاه میکنم، انگار سیخ میکنن توی قلبم؛ ولی چیزی گفتم؟ از وقتی بچه رو آوردی یه کلمه هم شکایت کردم؟ تو چرا با من بیچاره راه نمیای؟ اینقدر برات غریبهام؟
صدای محزون و سردش به گوشم میرسد:
- از اون حدی هم که توی ذهنته، بیشتر... من قدر یه عمر با تو غریبهام!
مصر میشوم و صدایم میلرزد:
- ولی من زنتم.
به سمتم برمیگردد. دستان یخزدهام را در دستش میگیرد. از گرمی دستانش گرم میشوم. نگاهم میکند و میگوید:
- ببین الیسیما، من درک میکنم تو این روزا حالت اصلا خوب نیست؛ ولی بدون من از تو بدترم.. پس بذار بدی حالم رو، حرصم از عالم و آدم رو، سر تو خالی نکنم!
romangram.com | @romangram_com