#من_به_برلین_نمیروم_پارت_221

کنایه می‌زنم:

- قهر کرده تا عقدش کنی؟

پوزخند می‌زند:

- یاسمن مگه عین توئه؟

اخم‌هایم در هم می‌روند:

- مگه من این‌طوری‌ام؟

تیز و براق نگاه می‌کند:

- حرفی که می‌زنی، نوع فکرت رو نشون میده.

من هم تیز نگاهش می‌کنم. یادش به‌خیر! چندسال پیش این‌چنین نگاهش کردم؟:

- نوع فکرم درباره ی یاسمن‌خانم بود، من این‌قدر احمق نیستم که بچه‌ام رو ول کنم به امان خدا و برم...

در دلش چه‌قدر یاسمن را پاک ترسیم کرده است. اگر من هم او را ول کنم به امان خدا، آیا این‌چنین درباره‌ام فکر می‌کرد؟ شرط می‌بندم اولین حدسش فرار من با دماوند است.

- نه..یاسمن خیلی بالغتر از این حرفا بود. نمی‌دونم کجاست، حتی نمی‌دونم چه مشکلی براش پیش اومده... این فکرها، همه دارن من رو....

دیگر ادامه نمی‌دهد. شعورش می‌رسد که من یک زن هستم و حساس. زن باشی، استثنا ندارد، تاب نمی‌آوری همسرت بنشیند و از نگرانی‌اش برای زن دیگری حرف بزند؛ چه بسا آن زن، رقیبت هم باشد! زن که باشی، هرچند قوی، هرچند خودساخته و بی‌احساس، می‌میری اگر حرف‌های مرد زندگی‌ات را درباره‌ی زن دیگری بشنوی. به‌خدا که سخت است، اصلا فرض محال است. علی‌اکبر، او عاشقانه یاسمن را دوست دارد. این را از کلافگیاش، از بیحالی‌اش، از غم محفوظ در چشمانش و از ارتعاش صدایش می‌فهمم. پس آن روزها، ناراحتی‌اش از بهر کودک از دست‌رفته‌مان بود یا فرار یاسمن؟

پاهایش را دراز می‌کند و من کوسن را از روی مبل برمی‌دارم و پشت کمرش می‌گذارم. خودم هم، کمی نیمخیز می‌شوم و تقریبا به حالت درازکش درمی‌آیم. شکمم کمی درد می‌کند و نشستن برایم سخت است.

romangram.com | @romangram_com