#من_به_برلین_نمیروم_پارت_220


قبل از آنکه او حرفی بزند، چیزی از خاطرم می‌گذرد و هراسان و مأیوس لب می‌زنم:

- ی...یاسمن؟

علی‌اکبر نگاهش را می‌دزدد و به گل‌های فرش خیره می‌شود. می‌فهمم حدسم درست بوده است! و امان و امان! بی‌اراده بغض می‌کنم. در دلم، آه می‌کشم و به خدا گله می‌کنم " بچه‌داشتن تنها برای من حرام بود؟ یاسمن و علی‌اکبر بچه‌دار شدند؛ آن هم بچه‌ای به این شیرینی و من ... من بیچاره‌ی بی‌نوا چه‌طور؟ چرا من نتوانستم مادر شوم، زندگی‌ام را سر و سامان دهم و بار دگر، علی‌اکبر را به خود برگردانم؟ من حاضر بودم خواسته‌ی قلبی‌ام را، عشق یا بهتر بگویم "علاقه"‌ ام به دماوند را هم دور بریزم و بشوم مادری نمونه، همسری فداکار برای علی‌اکبر. چرا نشد که بشود؟ این‌ها هیچ، حال چرا این بچه را این‌جا آورده است؟ می‌خواهد خون به دلم کند؟ می‌خواهد فخر بفروشد؟ یاسمن را بر سرم بکوبد و بگوید " برایم بچه آورده است؟! " چه‌طور دلش می‌آید؟ من تازه داغ‌دار هستم؛ داغ دلم آن‌چنان تازه است که حس می‌کنم همین چند لحظه پیش خبر مرگ کودکم را به من داده‌اند. جگرم آن‌چنان سوخته است که دیگر، هیچ مرهمی سوختگی‌اش را برطرف نمی‌کند. می‌دانم که این‌ها را می‌داند؛ با همه‌ی بدی‌ها و نفرت‌ها، چه‌طور دلش آمد؟"

صدای علی‌اکبر، میان گریه‌هایم و افکارم، خط می‌اندازد. برایم درد و دل می‌کند، شاید فراموش کرده است چه‌قدر برایش نامحرمم:

- داره میره توی هفت‌ماه. وقتی بهم گفتی حامله‌ام، آیلین تازه به دنیا اومده بود. روزهای سختی بود؛ باید کنار تو می‌موندم و از طرفی، یاسمن هم جز من کسی رو نداشت و اون روزا، بیشتر از همیشه به من احتیاج داشت. همه‌چیز یه شیب معمولی رو در پیش گرفته بود، جز دعواهای یاسمن با من. حالا که مادر شده بود، زیر بار صیغه‌ای‌موندن نمی‌رفت. مدام شاکی بود؛ گله می‌کرد از اینکه کنارش نیستم، اینکه وقت برای اون و آیلین نمی‌ذارم. مجری طرح صالحین بودم، نمی‌رسیدم همزمان حواسم به تو باشه، به آیلین و یاسمن سر بزنم و از طرفی مردن عمه هم قوز بالا قوز بود. می‌گفت باید عقدم کنی، برای بچه شناسنامه نگرفتم هنوز. باهام قهر می‌کرد، سرسنگین می‌شد، دیگه یاسمن قبلی نبود. مث تو نبود؛ یاسمن درست یه چیزی مقابل الآنای تو بود، شبیه الیسیمای گذشته‌ها بود. مغرور، قوی، تودار! من خودم یاسمن رو ساخته بودم، اون‌طور که دلم خواست ساختمش..

مکث می‌کند. چشم بر هم می‌گذارد و آهش را بیرون می‌دمد:

- شبیه الیسیمایی که عاشقش بودم، ساختم!

قلبم محکمتر می‌کوبد. چشمه‌ی اشکم خشک شده است و فقط حس‌های عجیبی را درک می‌کنم. هیچ‌وقت این‌چنین به رویم نیاورده بود که قبلترها عاشقم بوده است. برای آن که بتوانم کمی خودم را کنترل کنم و وا ندهم، می‌پرسم:

- حالا تو هم بچه رو آوردی و گفتی آشتی کن تا برش گردونم؟

با خشم نگاهم می‌کند:

- من رو تا این حد عوضی شناختی که یه مادر رو از بچه‌اش جدا کنم به‌خاطر یه قهر و آشتی؟

لب برمی‌چینم. پوفی می‌کشد و پس از چند ثانیه مکث و نفس‌های عمیق متوالی‌کشیدن، ادامه می‌دهد:

- نه... چند روزه نیست. همه جا رو گشتم، هر جایی که احتمال می‌دادم باشه؛ ولی نیست...


romangram.com | @romangram_com