#من_به_برلین_نمیروم_پارت_219
کنار هم نشستهایم؛ روی زمین و تکیهداده به مبل. علیاکبر دستی در موهایش میکشد و آنها را پریشانتر میکند. حس میکنم با خودش کلنجار میرود؛ انگار که برای گفتن تردید دارد. برای آنکه کارش را راحتتر کنم، میگویم:
- علیاکبر؟ راستش رو بگو، مهم نیست چی هست، فقط میخوام راستش رو بدونم. این بچه کیه؟
کوتاه و آرام، بیمقدمه میگوید:
- بچهی منه.
پلکم میپرد؛ انگار که برق با ولت دویست و بیست به من وصل کردهاند، ماتم میبرد. از اول هم حس میکردم بچهی او باشد؛ مخصوصا با "بابا" گفتنهای بچه کاملا مطمئن شده بودم که بچهی علیاکبر است؛ اما به طور احمقانهای سعی در فریب خویش داشتم. غمی که در جانم خانه کرده است، دوباره در تمام وجودم جریان پیدا میکند. همسرم پدر شده است؛ آن هم پدر کودکی که من مادرش نیستم! آه امان امان از نیش زبانت مهلقا! گفتی، به نیش و کنایه هشدارم دادی که "بپایم، مبادا روزی برسد که بچهای را ببینم که علیاکبر پدرش است و من مادرش نیستم"! حال، بیا و ببین نیش و کنایه و تحقیری که کردی، چهگونه به حقیقت پیوسته است.
میان حسهایم، حسادت هم دارم؛ حسادت به اینکه او پدر شد و من مادر نشدم. میبینی الیسیما؟ بدبختی و بیچارگیات پایان ندارد. بداقبالی در تقدیرت موج میزند. آری، بسوز، بسوز که علیاکبر پدر است و آنچنان هم برایش فرق نمیکرد بچهی تو به دنیا میآمد یا نه. چه میآمد چه نمیآمد برایش مهم نبود که.
همین حرفها را به زبان میآورم که با نگاه مات و لحن شاکی علیاکبر مواجه میشوم:
-الی! این حرفا یعنی چی! اون بچهی منم بود، واقعاً که...
میدانم حرفهایم احمقانه اند؛ اما چه کنم، دردِ دلم است. بر زبان نیاورم، مانند قبل سکته میکنم. دیگر نمیتوانم همه چیز را درون خود نگه دارم، ضعیف شدهام؛ بهتر است بگویم ضعیف تر! دیگر درونگرابودن، به درد کسی مانند من نمیخورد، کم از بهر این درونگرایی نکشیدم که باز هم قربانیِ آن شوم.
با درد، چشمانم را بر هم میگذارم و میپرسم:
- بچهی تو و ...؟
علیاکبر مرددتر از قبل نگاهم میکند. رگههای نگرانی میان تردیدِ نگاهش چه میگوید؟
پوزخند میزنم و میگویم:
- نترس... طاقتش رو دارم...
romangram.com | @romangram_com