#من_به_برلین_نمیروم_پارت_218
- علی؟ علیاکبر؟ چی شد؟
از عالم هپروت بیرون میآید. دستی به گوشهی چشمش میکشد و میگوید:
- هیچی هیچی..
به این قیافه نمیآید برای هیچی، اینچنین در هم برود. آه میکشم و به چشمان آبی درشت آیلین نگاه میکنم. این کودک کیست؟
***
تا آیلین شیرش را بخورد، جایش عوض شود، به هزار و یک بدبختی، مسخرهبازیهای من و علیاکبر آرام شود و با لالاییهای من و تکانتکاندادنش توسط علیاکبر خوابش ببرد، یک قرن میگذرد. کنار تخت دونفرهی خودم و علیاکبر که اکنون رختخواب آیلین شده است، مینشینم. کش موهایش را باز میکنم و به موهای زیتونیرنگ لختش دست میکشم. چشمان شیطون خوشرنگش بستهاند. وقتی برایش ادا در میآوردیم، آنقدر شیرین میخندید و دستهایش را بالا و پایین میکرد که دست خودم نبود، پرانرژی با او بازی کردم. آه میکشم و اشکم را پاک میکنم. چهقدر با این بچه خوش گذشت، چه حس خوبی داشت، چرا مادر نشدم؟
صدای آرام پچپچوارانهی علیاکبر به گوشم می رسد:
- به نظرت جامون میشه روی تخت؟
از حالت نیمخیز خارج میشوم و با تردید نگاهم را تا نگاهش بالا میکشم. بیتوجه به حرفش، با تشویش میگویم:
- یه فکر داره عین خوره جونم رو میخوره...مگه قرار نبود حرف بزنیم؟
نفسش را به بیرون میدمد. به من نگاه میکند؛ مستقیم و صامت. شاید میخواهد ببیند راه دررویی هست یا نه؛ اما نیست. من تا نفهمم، کوتاه نمیآیم. درست است، شاید دارم از سازش او سوءاستفاده میکنم؛ اما این حق من است! باید بدانم این بچه که تمام حسهای مادرانهام را بیدار کرده است، این بچه که به علیاکبر میگوید "بابا"، کیست!
علیاکبر در جدال نگاهمان کوتاه میآید و میگوید:
- باشه، بریم توی پذیرایی تا برات بگم.
romangram.com | @romangram_com