#من_به_برلین_نمیروم_پارت_217
- ما..ما !
وای، خدای من، انگار تیغ تیز برداشته و بر قلبم خط میزنند. کسی نیست مرا مادر صدا کند؟ من همهی عمرم را میدهم، بچهام بگوید مادر! خدایا چه پربغض هم میگوید. این بچهی معصوم چهگونه دل را میسوزاند.
میبینم که علیاکبر چهقدر با غم و مسکوت نگاهش میکند. من نگاههای علیاکبر را از بَرَم. در طی نهسال آشنایی و هشتسال زندگی مشترک، هرچند سرد و نسبتا غیر مشترک، آنقدر از هر مسیری میرفتم، همهی زندگیام به او ختم میشد که تمامش را از بَرَم. بگویند علیاکبر را بگو، بهتر از خودش توصیفش میکنم.
آه عمیقی میکشد و رو به بچه لبخند تلخی میزند؛ هرچند که فکر نکنم بچه تلخبودن لبخند را بفهمد. با لحن شادی که من رگههای غم را هنوز در آن حس میکنم، میگوید:
- چی بدم خوشگلخانم بخوره؟ هوم؟
رو به من میکند و میگوید:
- میتونی بگیریش تا شیرش رو آماده کنم؟
دلم برای در آغوشکشیدن بچهای که بوی کودک میدهد و حسهای مادرانهام را قلقلک میدهد، پر میکشد. اشکهایم را پاک میکنم و هرچند که مرددم در این که میتوانم او را درست در آغوش بگیرم یا نه، او را به آرامی از دست علیاکبر میگیرم و علیاکبر کمکم میدهد تا او را بهتر در بغلم جای دهم. پدربودن چهقدر به او میآید. چه خوب میشد این کودک بچهی خودم بود و من مادرش، و علی اکبر پدرش بود. نمیدانم چرا با همهی مهری که به دماوند داشتم، هرگز آرزو نکردم بچهی او را باردار باشم. همیشه با خود میگفتم "بچه ی من و علیاکبر" و هیچگاه نامی از دماوند نبردم. شاید کمکم دارد مشخص میشود او دقیقا در قلبم چه جایگاهی دارد! به قول امروزیها، شاید "جوزده " باشم!
علیاکبر بلند میشود و به آشپزخانه میرود. دوست ندارم بنشینم و دربارهی هویت کودک فکر کنم.دیگر از فکرکردن خستهام؛ دلم کمی زندگیکردن میخواهد. زندهبودن نه، زندگی میخواهد! صبح ها با امید بیدارشدن، گلهای بالکن را آبدادن، با شادی خانهداریکردن، کتابخواندن، تلویزیوندیدن، بیرونرفتن و خریدکردن و کمی به خود رسیدن؛ آه خدایا، چهقدر دلم "زنانگی" میخواهد و چهقدر از این نعمت، خودم را محروم ساختم!
به دنبالش راهی میشوم. آیلین به من نگاه میکند و سعی میکند خودش را از آغوشم بیرون بکشد و به سمت علیاکبر برود. علیاکبر کتری را روی اجاق میگذارد. به آیلین نگاه میکنم و لحنم را نرم میکنم:
- دختر خانمی؟ کجا میخوای بری؟
توجه آیلین هنوز به من جلب نشده است. برایش بشکن میزنم. رد دستهایم را دنبال میکند و با چشمانی درشتشده، نگاهش میکند. ساکت میشود. برایش میخندم و میگویم:
- آ آ ...آفرین دختر ناز! گریه چرا کوچولو؟ چشمای به این خوشگلی...
دستانش را میگیرم و تکان تکان میدهم. برایم میخندد. من هم لبخند عمیقی بر لبم جای میگیرد. بغض باز چنگ میزند؛ اما نمیخواهم گریه کنم تا آیلین گریهاش را از سر بگیرد. شیرینبازیهای این کودک، بر قلب منِ داغدار، داغی دگر میگذارد. سعی میکنم حواسش را پرت کنم تا علیاکبر شیرش را آماده کند؛ اما وقتی به سمت علیاکبر برمیگردم، میبینم به من و آیلین خیره شده است. اشکی از گوشهی چشمش بر روی گونهاش میچکد. متعجب میگویم:
romangram.com | @romangram_com