#من_به_برلین_نمیروم_پارت_216


- تو بشین الی...

سریع می‌پرسم:

- بچه کیه؟

ابروهای علی‌اکبر در هم می‌پیچند. سکوت می‌کند. کوتاه نمی‌آیم:

- میگم بچه‌ی کیه؟

مردد نگاهم می‌کند. رنگ چشمان قهوه‌ای تیره‌اش چه‌قدر عوض شده‌اند؛ انگار که دیگر در آن‌ها نفرت و تحقیر نمی‌بینم. هنوز چشمان علی‌اکبر نوزده‌ساله نشده است؛ اما... دیگر حس می‌کنم از آن‌ها نمی‌ترسم. دارد مراعاتم را می‌کند؛ نه؟

نفسی می‌کشد و می‌گوید:

- تو الآن حالت خوب نیس الی...بهتر شدی، درباره‌اش حرف می‌زنیم.

می‌خواهم کوتاه بیایم؛ اما قلبم مگر اجازه می‌دهد؟ بی‌امان اخطار می‌دهد؛ اخطار که بی‌خیال نباشم و بفهمم این بچه‌ی در آغوش همسرم، کیست. حس‌های در تناقضم درگیر می‌شوند و آخر لب باز می‌کنم و می‌گویم:

- نه خوبم، بگو...بچه‌ی کیه؟

بچه که آیلین نامیده شده بود، جیغ می‌کشد. از جایم می‌پرم. علی‌اکبر متعجب نگاهم می‌کند و بعد به آیلین نگاه می‌کند و با لحن آرامی می‌گوید:

- جان دلم؟ چرا گریه می‌کنی؟ گرسنه شدی؟ آره؟

آیلین با چشمان اشکی به علی‌اکبر نگاه می‌کند و پربغض می‌گوید:


romangram.com | @romangram_com