#من_به_برلین_نمیروم_پارت_215

در باز می‌شود. صدای حرکت پاهای علی‌اکبر و پلاستیک‌های در دستش که به یکدیگر می‌خورند، خبر از آمدنش می‌دهد. خسته چشمانم را بر هم می‌گذارم؛ اما با صدای غم غم چشمانم خودکار باز می‌شوند و گردنم به سمت در می‌چرخد. با دیدن علی‌اکبر و یک بچه‌ی تقریبا شش‌ماهه در دستش، از فرط تعجب ماتم می‌برد. دهانم نیمه‌باز می‌ماند و چشمان گشادشده‌ام بر بچه‌ی در بغلش زوم می‌کند. علی‌اکبر حواسش به من نیست. در را می‌بندد و بچه را روی زمین می‌گذارد. رو به بچه می‌گوید:

- آیلین یه دیقه وایسا تا برم بقیه چیزا رو هم بیارم و بیام، خب؟ تو رو خدا گریه نکنی ها!

کسی نیست به علی‌اکبر بگوید "بچه می‌فهمد!؟" علی مردد به او نگاه می‌کند و در را می‌بندد. قلبم محکمتر می‌کوبد؛ این کودک کیست؟ بچه به حالت گامبوله به سمت در می‌رود. مشتش را بالا می‌آورد و به در می‌زند. صدای گریه‌کردن‌هایش بلند می‌شود. با جیغ "با با" می‌گوید. جگرم برایش آتش می‌گیرد. قلبم در دهانم است. دست‌هایم خیس عرق می‌شوند. تمام حس‌های مادرانه‌ام به کار می‌افتند. برای رفتن مردد می‌شوم. نمی‌دانم چرا پاهایم همراهی‌ام نمی‌کنند. حس می‌کنم کودک خودم است؛ اما برای در آغوش‌کشیدنش ترس دارم. انگار موجود فضایی است و از مریخ آمده! برایم گنگ و ناشناخته است.

بر موهایم دستی می‌کشم و آرام به سمت کودک قدم برمی‌دارم. دست‌هایم می‌لرزند. وای خدایا کودکم! کاش می‌توانستم او را در آغوش بکشم! به کودک نزدیک می‌شوم و با لرز، دست بر پهلوهایش می‌گذارم و او را برمی‌گردانم. تا نگاهم به چشمان آبی دخترک می‌افتد، اشک از چشمانم بار دگر جاری می‌شود. بچه را به آغوش می‌کشم و هق‌هق گریه می‌کنم. می‌بوسمش، می‌بویمش، بوی کودک می‌دهد! بچه با دیدن گریه‌ام، گریه‌اش تشدید می‌شود. هراسان، بلند می‌شوم و سعی می‌کنم بر خودم مسلط شوم. چه کار کنم تا آرام شود؟ من حتی نمی‌توانم به درستی او را در آغوش بکشم.

درد بچه‌نداشتنم کنار می‌رود و از ناچاری، اینکه نمی‌دانم با بچه چه کنم گریه‌ام می‌گیرد. اشک‌هایم چشمانم را تار می‌کنند.

در باز می‌شود و علی‌اکبر وارد می‌شود. علی‌اکبر با دیدن منِ بچه به بغل، چشمانش تا حدودی گشاد می‌شود. بچه با دیدن علی‌اکبر، خودش را به سمت علی‌اکبر می‌کشاند و جیغ می‌کشد "بابا " از آن‌جا که من خیره به علی‌اکبر بودم، نتوانستم بچه را کنترل کنم و از حصار دستانم خارج می‌شود. جیغ می‌کشم و قبل از آنکه بچه کاملا از دستانم رها شود، علی‌اکبر جلو می‌آید و بچه را می‌گیرد. با نگاه غریبی خیره‌ام می‌شود و بچه در آغوشش آرام می‌گیرد. من با دستانی لرزان گریه می‌کنم. علی‌اکبر پوفی می‌کشد و جلو می‌آید و می‌گوید:

- چی شده الی؟ چرا گریه می‌کنی؟

با سکسکه می‌گویم:

- خـ....خواست پرت شه...ب...بیفتهـ... مَ...من...

علی‌اکبر دست بر شانه‌ام می‌گذارد:

- باشه آروم باش... حالا که چیزی نشده. الی؟ گوش میدی؟

من حرف خودم را می‌زنم؛ اصلا انگار علی‌اکبر و حرف‌هایش را نه می‌بینم و نه می‌شنوم:

- د..داشت..گریه.. می‌کرد...خ...خواستم بغل...ش بگ...بگیر...م...نت...نتونســ...تم!

علی‌اکبر از حرف‌های بی سر و ته من و گریه‌های دوباره شروع‌شده‌ی بچه کلافه می‌شود. پوف بلندبالایی می‌کشد و چشمانش را در کاسه می‌چرخاند. من را به سمت کاناپه می‌کشد و می‌گوید:

romangram.com | @romangram_com