#من_به_برلین_نمیروم_پارت_214


علی‌اکبر سعی می‌کند آرامم کند؛ اما مگر می‌شود؟ حال دارم سمیه را درک می‌کنم؛ دماوندی را که هجده‌سال بزرگش کرده بود از دست داد، چه‌قدر شکسته شد و من حتی بچه‌ام را ندیدم. چه‌قدر به سمیه گفتیم "آرام باش!" حال دارم می‌فهمم که خوب است آرام بود؛ اما مگر می‌شود؟

نم اشک را در چشمانش می‌بینم؛ اما مانند یک مرد، قوی و محکم، اشک‌هایش را فقط در کاسه‌ی چشمانش نگاه می‌دارد. چشمانش سرخِ سرخ شده بودند؛ مانند من. دست‌هایم را می‌گیرد و سعی می‌کند با منِ مادر بدون بچه مهربان باشد:

- الی...گوش بده عزیز...به جای اینکه به خدا توکل کنی داری جا می‌زنی؟ اون امانت خدا دست ما بود، خودش هم پسش گرفت..فکر کن این یه آزمونِ...باید سر بلند باشی...صبور باش، خدا بدِ بنده‌اش رو نمی‌خواد! ما حکمت کاراش رو نمی‌فهمیم، اونه که می‌دونه.

هیچ‌چیز نمی‌گویم و فقط زار زار، مانند ابر بهار گریه می‌کنم. حکمت رفتن کودکم چه بود؟ چه خیری در نبود او برای من بود؟ بگو دیگر خدایا، من دارم ذره‌ذره نابود می‌شوم، کودکم را چرا بردی؟

***

همه می‌روند. در واقع، علی‌اکبر به آن‌ها زنگ زده بود و گفته بود پسردار شده است و همه آمده بودند تبریک بگویند؛ اما بچه‌ام نیامد! کدام حسود چشم‌شوری، خوشبختی را که می‌خواست نصیبم شود چشم زد؟

پس از صحبت با علی‌اکبر، دیگر به طور کامل لال شدم؛ حتی وقتی که تسلیت گفتند، آرزوی صبر کردند، دلداری دادند که هنوز جوانم و فرصت هست، از حکمت خدا دم زدند، از من سوال کردند و ...

هر چه گفتند، پاسخم نگاه خاموش و سردم بود. آن‌قدر موج منفی از این نگاه ساطع می‌شد که وقتی خودم هم جلوی آینه ایستادم، وحشت کردم. درست مانند آینه دق، یک گوشه خانه می‌نشستم و خیره به در و دیوار خانه گریه می‌کردم. همه‌ی تماس‌های دماوند از دست رفته بودند. اس‌ام‌اس‌هایش را نخوانده حذف می کردم. قرص‌هایم را نمی‌خوردم. از شب تا صبح، مانند جغد، با چشم‌های باز به ماه خیره می‌شدم. حال علی‌اکبر هم خوب نبود. حس می‌کردم چیزی غیر از مرگ کودکمان او را آزار می‌دهد. مدام کلافه و گیج بود و دیروقت به خانه می‌آمد و وقتی هم می‌آمد، حالش خوب نبود. مادر و حاجی را دیوانه کرده بودیم و معصومه و زینب را هم زابراه!

حال و هوای خانه حاجی و مادر، کمی اذیتم می‌کرد. نمی‌دانم چرا؛ اما حال بدم را بدتر می‌کرد. من را یاد زمان بارداری‌ام می‌انداخت و همین آزارم می‌داد. بالاخره آن‌قدر صامت و بی‌صدا یک گوشه نشستم و گاهی اشک ریختم که علی‌اکبر تصمیم گرفت به خانه‌مان برویم. و برگشتیم!

به خانه‌مان برگشتیم؛ انگار به نقطه اول برگشته بودم. به همان شبی برگشته بودم که دماوند مست و پاتیل به خانه‌مان پای نهاد و علی‌اکبر به جنون رسید. آه چه شب منحوسی بود آن شب!

علی‌اکبر در را باز می‌کند و کنار می‌رود. من وارد می‌شوم و او هم پشت بندم، با ساک‌ها و چمدان‌های بزرگ داخل می‌شود. خانه تمیز و مرتب است؛ دیروز معصومه آمده بود و آن را تمیز کرده بود. علی‌اکبر بی‌حرف، چمدان‌ها را در اتاق می‌گذارد. من می‌روم و روی کاناپه دراز می‌کشم. چشم‌هایم را می‌بندم و خودم را به خواب می‌زنم؛ در حالی که بیدارم. علی‌اکبر دیروز پیشنهاد داد نزد روانشناس بروم؛ اما آن‌قدر بی‌کلام و با چشمان یخ‌زده‌ی غمگینم نگاهش کردم که پوفی کشید و از اتاق بیرون رفت.

- الی؟ دارم میرم بیرون، الآن برمی‌گردم. هیچی هم توی خونه نیست.

هیچ‌چیز نمی‌گویم. می‌رود. هوای خانه سرد است. باد کولر مستقیم به صورتم می‌خورد. سرم را کمی جلو می‌دهم و روسری را از سرم بیرون می‌کشم. کش مویم را می‌خواهم باز کنم؛ اما دستم به آن بند نمی‌شود. کلافه بی‌خیالش می‌شوم. سرم را بر دسته مبل می‌گذارم. دست راستم را بر شکمم می‌گذارم. وقتی دستم را روی آن می‌گذارم، بغض می‌کنم. به برآمدگی شکمم عادت کرده بودم، به لگدهای نابه‌هنگامش، به گذاشتن دستم بر آن و حس‌کردن لگدهایش، حرکت‌هایش و...عزیزکم، چرا نیامدی؟


romangram.com | @romangram_com