#من_به_برلین_نمیروم_پارت_213

نیامدی امید شب‌های تاریکم! نیامدی ای دردانه‌ام، ای همه‌ی بود و نبودم! چرا نیامدی عزیزکم؟ بگو چه برایت کم گذاشتم من؟ کم برای آمدنت گریستم؟ کم برایت درد و دل کردم؟ تو که می‌دانستی چه‌قدر به بودنت محتاجم، چرا نیامدی؟ تو از تبار که بودی نازدانه‌ام؟ از تبار نامردهای روزگار؟ دلت به حال مادر تنهایت نسوخت؟ تو سپر بلای من بودی، تو باعث و بانی کم‌شدن نفرت پدرت از من بودی، تو می‌خواستی بیایی که دماوند برود، تو سام دوم برای من بودی، چرا نیامدی؟ مادر به فدایت، با نیامدنت صدسال پیرم کردی. من لباس‌هایی را که برایت خریده بودم زین پس چه کنم؟ بابا برایت روروک هم خریده بود، قبلا نشانت دادم، یادت هست؟ مادر از زری‌تاج‌خانم، همسایه کوچه بالایی، گهواره نوه‌اش را گرفته بود. تو که نباشی، من گهواره‌ی خالی‌ات را با عروسک‌هایت تاب دهم؟ زن‌عمو زینب برایت با هزار ذوق و شوق، لثه‌گیر خریده بود؛ شبیه انگور بود. عروسک‌های بزرگ و کوچک عمه معصومه را نگویم بهتر است! منم و این همه وسایل از برای تو، تو نیستی، من با این‌ها چه کنم؟ تو نیستی، اصلا من با چه امیدی زندگی کنم؟

آرام به آغوش کسی کشیده می‌شوم. چشم‌بسته هم می‌دانم علی‌اکبر است. درست است هشت‌سال از آغوشش محروم بودم؛ اما می‌شناسمش. سرم بر سینه‌اش قرار می‌گیرد. تپش قلبش، درست بر شقیقه‌ام می‌کوبد. دست بر موهای بلندم می‌کشد. به جای لباس سفید کودکم، پیراهن پدرش را چنگ می‌زنم. از عمق وجودم گریه می‌کنم. چه‌قدر خوب شد آمد؛ اگر نمی‌آمد، شاید از حجم تنهایی و غم ازدست‌دادن کودکم سکته می‌کردم.

محبتی که از سر انگشتانش بر جانم تزریق می‌شود، بر بی‌پناهی‌ام خط تیره می‌کشد؛ اما مگر سوگ از دست‌دادن کودکم از یاد می‌رود؟

صدای آرام و غمگینش به گوشم می‌رسد. هرچند ناراحت است؛ اما سعی می‌کند این ناراحتی را کنار بزند و برای من تسکین شود:

- الی؟ آروم باش.

از هق‌هق به سکسکه افتاده‌ام:

- تو...تو دیدیش!..بهم..بگو...چه...شکلی بود؟

تنها کسی که کودکمان را دیده بود، علی‌اکبر بود. دقیقا یک ساعت پس از اینکه علی‌اکبر بچه را از پشت شیشه دیده بود، بچه‌ام مرد. می‌گویند به خاطر نحیف و ضعیف‌بودنش؛ ولی بچه‌ی من قوی بود، خیلی قوی! او یک‌تنه آمده بود مادرش را نجات دهد، چرا می‌گویند نحیف و ضعیف بود؟

گرمای نفس‌هایش را بر پوست سرم حس می‌کنم؛ اما نمی‌توانم صورتش را ببینم. شاید اصلا نمی‌خواهم ببینم. من کودکم را می‌خواهم، چه کنم؟

آرام می‌گوید:

- گریه نکن عزیز...قسمت بوده حتما...ما می‌تونیم باز...

با گریه و بغض به سینه‌اش می‌کوبم و می‌گویم:

- من و تو؟ تو از من... متنفری! اون می‌خواست...بیاد به تو بگه..با مادرش مهربون باش..اون می‌خواست..بیاد من رو دوست داشته باشه...اون..اون می‌خواست مرهم دردای من شه..ما دیگه نمیشه...من همه‌ی زندگیم رو از دست...دادم...چرا..؟قسمتش چی بوده؟..بگو دیگه..وای خدا بچه‌ام!

حرف‌ها بر جانم سنگینی می‌کردند، باید می‌گفتم. اگر بعضی از حرف‌ها را نمی‌گفتم که می‌مردم. اصلا نمی‌خواهم چیزی بشنوم، فقط می‌خواهم حرف بزنم مبادا که از حجم این همه حرف توأم با بغض خفه شوم. پیراهن سفید کودکم را چنگ می‌زنم و جلوی بینی‌ام می‌گیرم و با حرص و ولع بو می‌کشم. بوی بچه می‌دهد. پسرم، نبودی تو را با این لباست به آغوش بکشم.

romangram.com | @romangram_com