#من_به_برلین_نمیروم_پارت_212


نگار، دختر مسلم، به سمتم می‌آید و با شیرین‌زبانی می‌گوید:

- زن‌عمو،نی‌نیت رو جا گذاشتی؟

زینب سریع از کنار مادرش بلند می‌شود و شرمسار نگاه کوتاهی به من می‌کند. بعد دست نگار را می‌گیرد و آرام اما توبیخ‌گرانه می‌گوید:

- اِ؟ مگه نگفتم برو با نازنین بازی کن..این‌جا چیکار می‌کنی بچه؟

نگار تخس به مادرش نگاه می‌کند و می‌گوید:

- خب زن‌عمو نی‌نیش رو چیکار کرد؟ من می‌خواستم لپش رو بـ ـوسـ کنم!

زینب چشم‌غره‌ای به او می‌رود و نگار را به سمت بچه‌هایی که گوشه‌ی حیاط، مشغول بازی بودند، هدایت می‌کند.

بار دگر، با ناراحتی نگاهم می‌کند و می‌گوید:

- شرمنده تو رو قرآن..بچه‌اس یه چیزی میگه.

هیچ‌چیز نمی‌گویم. ناراحت نگاهش را از چشمانم می‌گیرد و می‌رود.

خانم‌ها و بعضی از آقایان بلند می‌شوند و کمک می‌دهند تا سفره را پهن کنند. دیگر توان ندارم! از جایم به سختی بلند می‌شوم و به سمت اتاق می‌روم. روسری بلند سرمه‌ایم را از سر می‌کشم. موهای بلندم پریشان و بی‌نظم دور گردنم پیچ خورده بودند. محکم دستم را به صورتم می‌کشم. حالم به هم می‌خورد. صدای جیغ‌های کودکانه‌ی بچه‌ها مدام در گوشم اکوارانه تکرار می‌شود. باز بغض می‌کنم و اشک‌هایم روان می‌شوند. چرا نشد که بشود؟

روی تخت، به حالت نیم‌خیز می‌نشینم. هنوز کمی شکمم درد می‌کند؛ اما این درد کجا و درد قلبم کجا!

چشم‌هایم را با دستان یخ‌بسته‌ام می‌پوشانم. حالم زیادی به هم می‌خورد، به یاد وقتی که به بوی غذاها حساس بودم. آه!


romangram.com | @romangram_com