#من_به_برلین_نمیروم_پارت_211

چشم می‌چرخانم. علی‌اکبر را می‌بینم. خسته و با شانه‌های تکیده، روی صندلی نشسته است. آرنجش را بر زانوهایش گذاشته و سرش را خم کرده است. صورتش را با دستانش پوشانده است؛ خسته است؟

صدایم را به سختی بیرون می‌دهم. نمی‌دانم چرا؛ اما انگار گلویم از برای جیغ‌هایی که کشیده بودم، خش برداشته بود:

- علی...اکبر!

سریع سرش را بلند می‌کند. با دیدن چشمان سرخش، به ناگاه خودم را می‌بازم. انگار همه‌چیز را آب برده است و مرا خواب! چشمان نمدارش را به چشمان امیدوار قهوه‌ایم می‌دوزد. آن‌چنان غمی از نگاهش ساطع می‌شود که حالم بد می‌شود. لبخندهای سام پر کشیده و در برابرم چهره‌ی غمزده‌ی علی‌اکبر می‌ماند. نکند مشکلی برای پسرمان پیش آمده؟

- علی‌اکبر؟ چی شده؟

کلافه دست‌هایش را به چشمانش می‌کشد. آهی که می‌کشد، جگرم را می‌سوزاند. چه شده است؟ حاضرم قسم بخورم تاکنون او را تا این حد غمگین ندیده‌ام. قبل از آن که از بی‌خبری سکته کنم، بار دگر هراسان می‌گویم:

- علی‌اکبر؟ چرا حرف نمی‌زنی؟ چی شده بگو جون به لبم کردی!

قهوه‌ای تیره‌تیره‌ی چشمانش برق می‌زنند. این نم اشک است که انعکاس نور بر آن، به چشمانش برق داده است؟

چرا چیزی نمی‌گوید؟ وای خدای من! هر چه شود، بچه چیزی‌اش نشود. من فلج شوم، کر شوم، کور شوم، بمیرم؛ اما بچه صحیح و سالم باشد. خدایا مگذار تا آخر عمرم برای پوشیدن آن دمپایی‌های بزرگ حاجی حسرت بخورم. خدایا، می‌شنوی؟

- الی!

***

همه‌ی خانواده‌ی علی‌اکبر جمع شده‌اند؛ خاله‌ها، عموها، دایی‌ها و حتی اقوام دورترش. خانه بزرگ است؛ اما برای این همه مهمان کمی کوچک به نظر می‌رسد. کیپ تا کیپ خانه، آدم نشسته است؛ از هر سنی، از بچه‌ی یکی‌دو ساله تا پیرمرد هفتادساله، حتی وقتی علی‌اکبر از حج برگشت هم، خانه را تا این حد شلوغ ندیده بودم.

مادر همراه خواهرانش مشغول غذاپختن است. هر از گاهی نگاهی هم به من می‌کند و وقتی خیالش راحت می‌شود، دوباره مشغول می‌شود؛ البته چه راحت‌شدنی!

معصومه دائم مانند پروانه به دورم می‌چرخد. هر چند دقیقه یکبار سوال می‌پرسد که چیزی می‌خواهم یا نه. علی‌اکبر آن سمت پذیرایی، میان مسلم و پسردایی‌هایش نشسته است. او هم مانند من کر شده است، اصلا حرف‌هایشان را نمی‌شنود. البته او از من بهتر است، حداقل سری به تایید تکان می‌دهد و گاهی حرفی هم می‌زند.

romangram.com | @romangram_com