#من_به_برلین_نمیروم_پارت_210
- الیسیما، من بهت افتخار میکنم...تو بزرگ شدی، تو یه شیرزن واقعی شدی. میدونی چرا؟ چون خدا رو شناختی! من بهت افتخار میکنم دخترم، تو تنها نیستی، تو خدا رو داری؛ یه خدا به بزرگی فراتر از حد تصورت. من خیلی دوستت دارم، همیشه از اون بالا دیدمت...حالا هم قوی باش، حتی قویتر از قبلترها..
حرفهایش بوی رفتن میدهد. ضجه میزنم:
- نرو..تو رو خدا نرو سام...نرو..بمون سام!
لبخند از روی لبهایش پر نمیکشد. انگار اصلا حرفهایم را نمیشنود؛ میان بغض و ضجهزدنهایم حرف میزند. بعضی از حرفهایش را اصلا نمیفهمم. فقط التماس میکنم که نرود. کاش دستهایم جان داشتند تا دستانش را بگیرم.
از بغض زیادی سکسکهام گرفته است. ترس رفتنش هم سکسکهام را بند نمیآورد. مدام میان کلامش میپرم:
- سام نرو تو رو خدا...من دارم از نبودنت میمیرم...بمون، یه کم بیشتر...من رو تنها نذار سام...
- خدا رو فراموش نکن الیسیما...عین مادرت خنجر نزن...عین یه زن واقعی بمون و دلت رو سیاه نکن الیسیما...حرفام رو بفهم..تو دیگه شونزدهسالت نیست...بزرگ شدی!
الآن است از این حجم بغض که خفه شوم. کاش بمیرم؛ اینکه چشمان خاکستری سام آخرین تصویرم از این دنیا باشد، فوقالعاده خواهد بود.
- سام..بابا...تو رو خدا یه لحظه گوش کن...بابا..بمون پیشم تو رو خدا...
- من همیشه کنارتم الیسیما...دوستت دارم عزیزم.
خم میشود و بـ ــوسهاش بر پیشانیام نشانده میشود. میرود. گرمای بـ ــوسهاش جان یخزدهام را به آتش میکشد. میرود و عطرش در هوا میماند.
چشمانم را بر هم میگذارم. نشد به او بگویم من را بخشیدهای یا نه؟ شاید هم گفتم و او هم جواب داد؛ اما نفهمیدم. چرا رفت؟ خیلی حرفها مانده بود. خدایا، سامم را برگردان! نیروی این تن محبوس در خلأ من را برگردان! چشمان اشکینم را بر هم میگذارم. میخواهم جیغ بکشم؛ اما نا ندارم. همهچیز بار دگر در برابر چشمانم سیاه میشود. اینبار انگار به جای دیگری پرت میشوم. در گذر زمان گم میشوم. نمیدانم خوابم یا بیدار؛ اما هیچ حسی ندارم و فقط صدای تیکتاک ساعت است که بر ذهن خستهام خدشه وارد میکند.
چشمانم را باز میکنم؛ همهچیز شبیه قبل است، حتی عطر سام در هوا و گرمای بـ ــوسهاش بر پیشانیام آنقدر تازه و ملموس است که حس میکنم همین دو ثانیه پیش سام اینجا بوده است.
romangram.com | @romangram_com